تبليغاتX
نجوا در گوش نسیم
تنهایم، این اما دردم نیست، دردم آن است که عاشق تنهایی شده ام.
چند روز دیگه از سفر برمی گردم وکلی کاریکاتور و نوشته سوغاتی میارم....قول می دم... اما فعلا اگه دوست دارید... این مطلب رو بخونید....هر چند قدیمیه...ممنونم.

چشمهای سهرابی

همين چند لحظه پيش «هشت كتاب» را بستم و گوشة دنجي گذاشتم تا چشمم به آن نيفتد. ديگر مدتهاست كه از سهراب فاصله گرفته‌ام. سهراب شبيه آن قسمتي از من است كه دوستش ندارم. او با همان چشماني دنيا را مي‌‌بيند كه من از حدقه درآوردم و گذاشتمشان داخل گلدان خالي پشت پنجره، كنار گلدان شمعداني.

آن چشمهاي سهرابي حالا در زير خاك خفته است. ديگر از دستشان راحت شدم فقط بعضي وقتها آبشان مي‌دهم تا خشك نشوند.

زيبايي چشمها را كور مي‌كند، سر و صدا راه مي‌اندازد و فخر مي‌فروشد اما آن حقيقت محجوبي كه پشت اين زيباييست، هميشه ساكت و صبور است و منتظر كه شايد روزي كسي كشفش كند. به قول شازده كوچولو: «آنچه اصل است از ديده پنهان است».

نسيم جان! آن تپه را يادت هست كه عصرها در دامنه‌اش دراز مي‌كشيديم و ابرها را نگاه مي‌كرديم؟ همان كه با سنگيني خود را تا آسمان كشانده بود تا سبزي تنش را به رخ آبي آسمان بكشد. يادت هست تا مدتها از جنگل انبوهي كه درست از پشت همين تپه آغاز مي‌شد بي‌خبر بوديم؟

در دنياي كوچك ما هميشه چيزي چيز ديگري را مي‌پوشاند و مجموع اين چيزها حقيقت را. پس آن چشمي كه نمي‌تواند از اين لايه‌هاي هزار تو بگذرد همان بهتر كه زير خاك دفنشان کنم.

ديشب خواب بودم كه صدا آمد. احساس كردم كه دارد باران مي‌آيد. صداي آوازش را بر پنجره ‌شنيدم. ترسيدم رويا باشد؛ از جايم جم نخوردم و گذاشتم اين روياي خيس تا صبح ببارد.

راستي! نسيم دلم مي‌خواهد مسافري كه قبل از من اينجا بوده پيدا كنم. فكر كنم گلدان شمعداني‌اش را جا گذشته است. شايد آن دو گل قرمز شمعداني چشمان همان مسافر است كه درشان آورده و انداخته داخل گلدان و صبح فردايش از اينجا رفته است. وقتي من آمدم،‌ گلدان همين جا بود، پشت پنجره، ‌من هم تكانش ندادم. تازه گل داده بود ترسيدم پژمرده شود. حتي به آن آب هم ندادم فكر كردم تماشاي باران برايش كافي است. بعضي چيزها براي ما آدمها عجيب است اما گياهان به باران كه مي‌انديشند سيراب مي‌شوند. مثل من كه به تو فكر كردم و عاشق شدم.

اين خانه حس غريبي دارد. از وقتي واردش شد‌م تمام گذشته‌ام را فراموش كرده‌ام انگار دوباره به دنيا آمدم. هر آنچه از گذشته‌ داشتم پشت در اين خانه جا گذاشته‌ام.

روزها مي‌نشينم در خانة كوچكم، تكيه مي‌دهم به ديوار،‌ كنار بخاري چوبي. آدمها مي‌آيند مرا مي‌بوسند. بهار را تبريك مي‌گويند و مي‌روند اما هيچ كدامشان را نمي‌شناسم. حالا كه فكر مي‌كنم قيافه‌هايشان يادم نمي‌آيد.

اين روزها زياد به تو فكر كرده‌ام نسيم. آنقدر كه لذت بخش‌‌ترين كاري كه يك آدم غمگين در بهار انجام مي‌دهد را ترك گفته‌ام؛ يك هفته است كه قدم نزده‌ام!

امشب دلم سنگ شده. چسبانده مرا به زمين سرد و يخزده، انگار نه انگار كه چند روز است از بهار گذشته، هوا هنوز سرماي زمستان را به دوش مي‌كشد. چند روز پيش برف آمد. آبها يخ بستند و شكوفه‌هاي زرد‌آلو يك شبه سياه شدند و به زمين افتادند. شايد هم برف همان شكوفه‌هاي يخ بستة‌ درختان است! حالا ديگر فرقي نمي‌كند. بگذريم.

تا چند روز ديگر زمين گرم مي‌شود. علفها شرمگنانه سر از زير خاك بيرون مي‌آورند و‌ آرام به سوي ابرها مي‌روند. زمين سبز مي‌پوشد و آسمان نيلي. درختها، حتي پيرترينشان با كمترين نسيمي تكان مي‌خورند و شاخه‌‌‌‌هايشان را به ابرها مي‌كشانند و هي مي‌چرخند و رقص‌كنان ابرها را پراكنده مي‌كنند.

امشب آمده‌ام روي پشت‌بام كاهگلي خانه‌ام تا به آسمان نزديكتر باشم. دلم چوب مي‌خواهد، چوبهايي كه در آتش بيندازم و صداي سوختنشان را بشنوم.

دلم تنهايي مي‌خواهد يك تنهايي بزرگ كه پر باشد از سكوت و تاريكي. اما سكوتي كه صداي سوختن چوپ آنرا لبريز كند از همان حسي كه خودت مي‌داني.

حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم كه غير از تنهايي آروزيي ندارم. نخواستن فضيلت است اگر از بي‌نيازي باشد. اما هميشه اين گونه نيست. حداقل اين بار يك جور بي‌خيال شدن است. يك حالت دفاعي است در برابر اتفاقي كه دارد مي‌افتد. اما نمي‌دانم كه چيست.

آتش به دور چوبهايي كه مي‌سوزند مي‌رقصد. خودم را بغل مي‌كنم. زانوهايم داغ شده،‌ چانه‌ام را روي داغي زانوهايم ولو مي‌كنم. آتشي در وجودم زبانه مي‌كشد.

كنار آتش دراز مي‌كشم مثل جنين در شكم مادر خودم را جمع مي‌كنم دستانم را مي‌گذارم لاي پاهايم. آتش پوستم را گرم مي‌كند و من آرام چشم بر هم مي‌گذارم. مي‌خواهم بخوابم نسيم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 21:15  توسط علیرضا7ساله  |