تبليغاتX
نجوا در گوش نسیم
تنهایم، این اما دردم نیست، دردم آن است که عاشق تنهایی شده ام.

 

love

 

 

نمی دونم این قصه رو  واسه کی و چه سنی نوشتم...اما فکر کنم هر کسی بتونه چیزی توش پیدا کنه... شاید حدیث نفس همه ما باشه...

.................................................................................................................................

قصة علي و نسيم

يكي بود يكي نبود . زير گنبد كبود، غير از خداي مهربون كه اون بالا، تو آسمون نشسته بود، هيچكس نبود. روزي روزگاري توي اين دنياي بزرگ پسري به نام علي كوچولو زندگي می کرد، علی کوچولو يک روز‌ نشست و فكر كرد. فكر كرد و فكر كرد تا اينكه بالاخره تصميم گرفت دنيايي كه توش زندگي مي‌كنه رو فتح كنه.

 از همون روز علي كوچولو شروع به كار كرد و اونقدر تلاش كرد و زحمت كشيد تا به آرزوش رسيد و دنيا رو فتح كرد. يعني:

از بلندترين كوهها بالا رفت؛ جايي كه حتي قوي‌ترين قوچها هم به نزديكي اون نمي‌رسيدند. به تاريكترين جاهاي اقيانوس سرك كشيد؛ جايي كه حتي وحشتناكترين كوسه‌ها هم از اون جا مي‌ترسيدن. تا بلندترين نقطة آسمون پرواز كرد؛ جايي كه بلندپروازترين عقابها حتي در خواب هم نمي‌تونستن اونجا رو ببينن.

علي كوچولو حالا هرجا كه مي‌خواست مي‌رفت و هر كاري كه دلش مي‌خواست انجام مي داد و اين جوري بود كه اون دنيا رو فتح كرد. حالا، يه دنيا بود و يه علي كوچولو.

مدتي كه گذشت،‌ علي كوچولو خسته شد و حوصله‌اش سر رفت چون ديگه چيزي توي دنيا نبود كه فتح كنه،‌ براي همين نشست و زد زير گريه، گريه كرد و گريه كرد تا اينكه يه ابر سفيد كه داشت از آسمون رد مي شد صداشو شنيد.  نزديك شد و گفت:  " چرا داري گريه مي‌كني؟"

علي كوچولو جواب داد:‌  " چون ديگه چيزي نيست كه فتحش كنم. "

ابر تكوني خورد وگفت: " خيال مي‌كردم كه فقط من بلدم گريه كنم. من دوستي دارم به نام دريا. هر وقت دلم براش تنگ مي‌شه گريه مي‌كنم، اون وقت سبك مي‌شم و زودي خودمو به دريا مي‌رسونم. "

علي از جاش بلند شد. رو به ابر كرد و گفت: " دوست!؟ دوست يعني چي؟‌"

ابر مي‌خواست جواب علي كوچولو رو بده كه يك دفعه باد تندي اومد و اونو با خودش برد.، علي كوچولو با ناراحتي به باد گفت: " كجا برديش؟ ابر مي‌خواست به من بگه دوست چيه. "

 باد موهاي علي رو نوازش كرد و گفت: " نگران نباش، من كسي رو مي‌شناسم كه هميشه از اين جور حرفا مي‌زنه، اگه بخواي تو رو مي‌برم پيش اون"  

علي كوچولو روي بال باد سوار شد. باد توي يه چشم به هم زدن علي رو به كوه بلندي رسوند. بعد اونو روي دامنة كوه گذاشت و در حالي كه به نوك كوه اشاره مي‌كرد، گفت: " اون هميشه اونجاست؛‌ اون بالا؛ درست نوك كوه. "

 علي از كوه بالا رفت. وقتي رسيد نوك كوه دختري رو ديد كه توي شقايقهاي وحشي نشسته و به آسمون نگاه مي‌كنه. يواش جلو رفت و گفت: " سلاماسم من علي يه. دارم دنبال دوست مي‌گردماسم تو چيه؟‌"  

دخترك با چشمان آسمانيش نگاهي به علي كوچولو كرد و گفت:‌ " اسم من نسيمِ. من هم خيلي وقته كه دارم دنبال دوست مي‌گردم. اما هنوز پيداش نكردم. فقط وقتي دونه‌هاي بارون از آسمون پايين مي‌اومدن، ازشون شنيدم كه اون بالا، تو آسمون يكي نشسته كه همه چي‌رو مي‌دونه. اون حتماً مي‌دونه دوست يعني چي! "

 علي تمام اون روز رو با نسيم گذروند. دست تو دست هم توي گلها دويدن، با صداي بلند خنديدن و از شادي فرياد کشيدن.

حالاعلي چيزي تو دلش بود كه نمي‌دونست چيه. فقط حس مي‌كرد دلش داره هي بزرگ و بزرگتر مي‌شه، اونقدر بزرگ كه ديگه تو سينه‌اش جا نمي‌گيره. وقتي هر دو خسته شدن روي علفهاي سبز دراز كشيدن و به آسمون چشم دوختن.

نسيم گفت: " شبا وقتي ماه مي‌ياد بيرون، وقتي ستاره‌ها به من چشمك مي‌زنن، منم رو به آسمون مي‌كنم و با اوني كه تو آسمون نشسته حرف مي‌زنم اما اون هيچ وقت چيزي به من نمي‌گه. بيا امشب دوتايي صداش كنيم. "

 هوا كه تاريك شد علي و نسيم، دستاشونو رو به آسمون گرفتن و با اوني كه فكر مي‌كردن اون بالا تو آسمون زندگي مي‌كنه،‌ با اوني كه از همه چي خبر داره،‌ با اوني كه ميدونه دوست يعني چي، حرف زدن.

 حالا دل علي به اندازة تموم دنيا بزرگ شده بود.

بعد از مدتي علي و نسيم خوابشون برد. ولي هنوز دستاشون تو دست هم بود و صورتشون رو به آسمون.

صبح كه شد، خورشيد همه جا رو روشن كرد اما ديگه خبري از علي و نسيم نبود. جايي رو كه ديشب دراز كشيده بودن، شبنم صبحگاهي خيس كرده بود. اما شقايقهاي وحشي مي‌گفتن كه اينا قطره‌هاي شبنم نيست. اشكهاي علي و نسيمِ كه روي علفها ريخته.

حيوونا و پرنده‌ها هر چي دنبال علي و نسيم گشتن فايده‌اي نداشت. باد روي دشت چرخي زد و به آسمون رفت تا شايد اونجا پيداشون كنه. ردپاشونو تا اون بالا‌بالاهاي آسمون، تا جايي كه مي تونست بالا بره دنبال كرد. اما هيچ اثری از اونا نديد.

 از اون روز به بعد، ديگه همة‌ حيوونا و پرنده‌ها و حتي گياها هم گريه‌كردن رو ياد گرفتن، اونا هر وقت دلشون واسه علي و نسيم تنگ مي‌شه، رو نوك كوه جمع مي‌شن، به آسمون نگاه مي‌كنن و گريه مي‌كنن و دعا مي‌كنن تا اون دوتا زودتر برگردن.

حالا مدت زيادي از اون روز گذشته اما هنوز هيچكي نمي‌دونه علي و نسيم كجا رفتن. فقط قطره‌هاي بارون وقتي از آسمون پايين مي‌يان مي‌گن كه علي و نسيم اون بالا، كنار اون كسي كه مي‌دونه دوست يعني چي، نشستن و دارن باهاش حرف مي‌زنن.

 شايد هم يه روزي اون دوتا با قطره‌هاي بارون دوباره به زمين برگردن.

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:25  توسط علیرضا7ساله  | 

سلام دوستان!

به اين چند تا كار جديد و نيمه جديد يه نيم نگاهي بندازين... خوشحالم ميكنين اگه نظرتون رو هم بگيد.

 

وودي آلن

وودي آلن

ولاديمير پوتين

ولاديمير پوتين

لئو تولستوی

leo tolstoy

همفري بوگارت

hamfri bugart

هرمان هسه

هرمان هسه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 1:21  توسط علیرضا7ساله  |