تبليغاتX
نجوا در گوش نسیم
تنهایم، این اما دردم نیست، دردم آن است که عاشق تنهایی شده ام.

بعضي چيزها را نمي‌شود فراموش كرد. انگار سايه‌اند. هر جا مي‌روي با تو مي‌آيند. همه جا حضور سنگينشان را احساس مي‌كني چيزي كه وجود ندارد اما روي تمام زندگيت تأثير مي‌گذارد.

شايد خنده‌ات بگيرد. اگر بگويم كه عروسكت را ساخته‌ام و مثل بچه‌ها آن را در دست مي‌گيرم و با آن حرف مي‌زنم. وقتي با تو هستم، وقتي حرفهايم را گوش مي‌دهي، دوباره كودك مي‌شوم و با پاي برهنه به ميان دشت مي‌دوم. وقتي تو باشي كودكي بي‌پايان است انگار و همين خوب است، خيلي خوب.

 

ـ مترسك، به چي فكر مي‌كني؟

خم شده‌اي روي كرت يونجه‌زار و به تصويرت نگاه مي‌كني كه در آب مي‌رقصد. امروز اينجا را آبياري كرده‌اند. نور خورشيد از سطح آب مي‌تابد و همه چيز را درخشان مي‌سازد. ابرها از آسمان پايين آمده‌اند. پايينٍ‌پايين. يونجه‌ها انگار از پشته‌هاي سفيد ابر روييده‌اند. چه قشنگند آسمان و زمين وقتي با هم قاطي مي‌شوند. اما چهرة سفيد تو كه همچنان در آب مي‌رقصد از همه چيز برايم زيباتر است.

زغال را برمي‌دارم و برايت دو تا چشم مي‌كشم كه دارد نگاهم مي‌كند حالا ديگر مجبوري با من حرف بزني

ـ مترسك خوبي؟

ـ آره خوبم پسر. امروز براي شاد‌بودن همه چيز داريم. آب، آفتاب و آينه.

كلاهت را برمي‌دارم و مي‌گويم

خودت رو ببين مترسك! كم‌كم داري كچل مي‌شي. باد موهات رو دزديده و با خودش برده.

مي‌خندي و به كلة زمختت نگاه مي‌كني.

ـ اين مزرعه‌دار نمي‌تونست تو رو قشنگتر درست كنه؟

ـ ...!

ـ دلت نمي‌خواست قشنگتر بودي؟

ـ نه من همينم كه هستم و هميشه هم همين شكل مي‌مانم، پس بهتر است خودم را دوست داشته باشم.

تصويرت در آب مي‌لرزد. نسيمي يونجه‌ها را تا آب خم مي‌كند و مي‌گذرد.به من نگاه مي‌كني. اما صورتت هنوز خالي است. طاقت نمي‌آورم. بلند مي‌شوم و تندي برايت يك لبخند مي‌كشم.

ـ خوب ‌مترسك چرا امروز اين‌قدر خوشحالي؟

ـ باوركن نمي‌دانم. يك شادماني بي‌دليل. شايد به خاطر اين است كه آب همه چيز را به زير پايم كشانده است. مي‌داني؟ هميشه فكر كرده‌ام كه در زمين هيچ خبري نيست. هرچه هست در آسمان است. حالا همين آسمان آن‌قدر نزديك و پايين است كه ذوق‌زده شده‌ام.

وقتي خوشحال بودي پرحرف مي‌شدي و آن‌قدر حرف مي‌زدي كه همانجا، زير پايت خوابم مي‌برد. باد تكانت مي‌دهد. آسمان به‌دور پايت مي‌پيچد و حلقه و حلقه مي‌شود.

ـ مي‌داني پسر! شادي يك پرنده است. يك پرندة سبكبال، كه نمي‌شود آن را در قفس نگاه داشت. وقتي مي‌خندي اين پرنده از قفس سينه‌ات مي‌گريزد. شادي در تو به‌وجود مي‌آيد. اما تو مالكش نيستي. شادي در دلت زاده مي‌شود، اما بر لبان ديگران زندگي مي‌كند.

وقتي كه شادي، نمي‌تواني آرام بنشيني. از جايت مي‌پري، فرياد مي‌زني و قهقهه سر مي‌دهي و اين جوري لبخندت را با همة آدمها تقسيم مي‌كني.

نگاهت را از من مي‌گيري و به ابرها چشم مي‌دوزي.

ـ اما اندوه مثل يك دانه است كه همة آدمها آن را در كنج دلشان دارند. آرام و بي‌صداست. هميشه هست. اما آن‌قدر ساكت، كه همه آن را فراموش مي‌كنند. سالها مي‌گذرد و اندوه آرام‌آرام رشد مي‌كند. همه آدمها اين مهمان هميشگي را چون رازي در دل خود پنهان مي‌كنند. تا وقتي كه اين دانه رشد مي‌كند و به بار مي‌نشيند و شاخ و برگش تمام وجودت را دربرمي‌گيرد.

حالا اندوه درخت كهنسالي است كه در دلت ريشه دارد و ميوه‌اش در چهره، حرفها، و رفتارت هويداست.

 لحظه‌اي سكوت مي‌كني. نفسي عميق مي‌كشي و دوباره شروع مي‌كني. اما ديگر لبخند بر لب نداري.

ـ مي‌داني، همان‌قدر كه شادي آدمها را به هم نزديك مي‌كند، اندوه آنها را از هم جدا مي سازد. شادي آدمها، از يك جنس، اما اندوهشان منحصر به فرد است. آن‌قدر كه هيچ‌كس آن را باور نمي‌كند، نمي‌فهمد.

وقتي اندوهگينيم، به درون خود خم مي‌شويم و خويش را تماشا مي‌كنيم. با اندوهمان خلوت مي‌كنيم و آدمها را از ياد مي‌بريم.

ـ مترسك تو هم از آن دانه‌ها داري؟

لبخد معنی داری میزنی.

ـ آره پسر. من يك انبار از آن دانه هام . اما مترسک شادی هستم. اندوه و شادي، مثل شب و روز است. مثل مرگ و زندگي.

خورشيد غروب كرده است و ابرها همه جا را پوشانده‌اند. سردم مي‌شود. خودم را بغل مي‌كنم تا گرم شوم. معده‌ام قار‌و‌قور مي‌كند. تازه يادم مي‌آيد كه از صبح چيزي نخورده‌ام.

سرم را روي پاي چوبيت مي‌گذارم كه هي تكان مي‌خورد و قيژ‌قيژ مي كند. نگاهت مي‌كنم و لبخند مي‌زنم. انگار مي‌فهمي به چه مي‌خندم. دهانت تا بناگوش باز مي‌شود و قهقهه‌ات دشت را پر مي‌كند. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 15:57  توسط علیرضا7ساله  | 

 

امروز بی حوصله بودم. حالم از روشنایی روز بهم می خورد. دوست داشتم زودتر شب، با اون چادر سیاهِ ستاره دارش! از راه برسه، تا با مخ شیرجه بزنم تو سیاهیِ غلیظ ِخفه کننده اش، که چون شراب هزار ساله مستم می کند.

خیلی اتفاقی، از یک همکار کتابی به دستم رسید به نام" عشق های لنگه به لنگه" با شعرها و تصویرهای بسیار زیبا و باز هم اتفاقی یکی از شعرهایش را خواندم: " فکرهای یک درخت". برای من که که نصف عمرم را بالای درخت زندگی کرده ام ( و چند بار از همان بالا به مرگ پرتاب شده ام! اما از خوش شانسیم دوباره به زندگی عقبگرد کرده ام،) درخت فقط یک گیاه نیست. چیزیست که مرا به خودم، به رویاهایم و به خدای کوچکِ دنیای بزرگِ کودکیم پیوند میزند. خیلی ذوق کردم وقتی دیدم شاعر از همان راهی به درخت رسیده که من مدتهاست از همان راه زندگی را کشف کرده ام... از خواندن شعرهایش گر گرفتم و چیزی را حس کردم که مدتها بود مزه اش را در عمیق ترین سلولهای روحم به فراموشی سپرده بودم.

شعرهای کتاب را عباس تربُن سروده و رضا مکتبی تصویرسازی کرده. شعرها ساده، بی تکلف و پر از تصویر ند. شاعر، خواننده را نمی پیچاند و قلمبه سلمبه روایت نمیکند. ساده حرفش را میزند، شما هم ساده تر بشنوید...

.........................................................................................................................................


" فکرهای یک درخت"

بی کس و غریب

در کنار جاده ایستاده است

باز هم به خاطرات کهنه اش

تکیه داده است

باز هم

غصه میخورد برای برگهای گمشده

خاطرات روزهای دور

برگهای دفتری که بادها بی اجازه

کنده اند و برده اند

ناگهان

با خودش حساب میکند که تا به حال

چند دفعه روی دستهای او

تاب خورده اند

خوب فکر میکند که چند بار

دستهای نازکش شکسته اند

فکر میکند...

و فکرهاش

بی جواب

میروند آسمان و ابر می شوند

روزهاست این چنین

در برابر مسافران

سبز میشود

چون علامت تعجبی که نقطه اش

بر سرش نشسته است

روزهاست

در برابر گذشتن مسافران

کار او فقط تعجب است

او همیشه از خودش سئوال میکند

چرا

بعد سالها هنوز

در کنار جاده مانده است؟

در کنار جاده...

و جواب این سئوال

با مسافران سوار میشود

او همیشه یک درخت بوده و

پیاده مانده است

.........................................................................................................................................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:0  توسط علیرضا7ساله  | 

این لوگوها رو برای برنامه های زنده شبکه PRESS TV کار کردم. این شبکه اولین شبکه خبر انگلیسی زبان ایران است که به شکل 24 ساعته برای تمام نقاط دنیا برنامه پخش می کند. به گفته اکثر کارشناسان این شبکه بهترین گرافیک را در بین شبکه های ایرانی دارد و البته با دیدن برنامه های این شبکه خودتان به این موضوع پی خواهید برد.
چون موضوع و محتوای اکثر برنامه ها از اسمشون پیداست، توضیح اضافه ای نمیدم.



































+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 20:44  توسط علیرضا7ساله  | 

 


خیلی زیباست و در عین حال بسیار ساده! آنقدر ساده که به ذهن هیج کس خطور نمیکند. همه ما، هر روز، چندین بار از این شی استفاده میکنیم اما این ایده هیچ وقت به ذهن ما نرسیده است، چون به دیدنش عادت کرده ایم و عادت آفت خلاقیت است.

من  کاری به کاربردی بودن یا نبودنش ندارم. ظاهرا خلاقیتهای هنری هیچ کاربردی به جز خلق زیبایی ندارند که البته از نظر من درک زیبایی، سطح کیفی زندگی را بالا می برد، نگاهمان را تغییر می دهد و وقتی به زندگی عمیقتر نگاه می کنیم، لذتهایمان نیز عمیقتر میشوند و البته دردهایمان!

ما یاد گرفته ایم فقط از اشیا استفاده کنیم بدون فکر کردن به شکل، ماهیت و یا ذات آنها. بیاییم یک لحظه فکر کنیم که در زندگیمان، با چه چیزهایی (و حتی چه کسانی) ارتباطی اینگونه داریم! شاید بتوانیم نگاهمان را عوض کنیم و در نتیجه زندگی را جور دیگری تجربه کنیم!

 مادامی که آنگونه بیاندیشیم که تا حالا اندیشیده ایم، همان کارهایی را خواهیم کرد که تا حالا کرده ایم و به همان نتایجی خواهیم رسید که تا حالا رسیده ایم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:3  توسط علیرضا7ساله  |