تبليغاتX
نجوا در گوش نسیم
تنهایم، این اما دردم نیست، دردم آن است که عاشق تنهایی شده ام.


صندلی جلوی تاکسی نشسته بودم و به کتابفروشیهای خیابان انقلاب و آدمهای  ولو شده در پیاده رو نگاه میکردم و در خاطرات نه چندان دوری غرق بودم. یاد روزهایی افتادم که تازه از روستای کوچکم،  که عاشقش بو دم به تهران امدم  تا درس بخوانم...


دانشگاهم چهار راه ولی عصر بود و من که عاشق کتاب بودم، عصرها فاصله چهار راه ولی عصر تا میدان انقلاب را قدم زنان می گشتم تا کتابهایی که دوستشان دارم پیدا کنم، اگر پول داشتم می خریدم و اگر نداشتم از پشت ویترین تماشایشان میکردم و لذت میبردم.


 تهران، برای من مجموعه ای بود از تمام چیزهایی که می خواستم داشته باشم.تهران پر  بود از رنگ و لعاب زنانه،جذابیتهای پیدا و پنهان، ماشینهای آخرین مدل، کامپیوتر، رفاه، پیشرفت و ...


روزها و حتی ماه های اول به سرگشتگی و حیرانی گذشت. درس، دانشگاه و کتابخانه ای که به غیر از مفاتیح و دعای جوشن کبیر و نهج البلاغه کتابهای دیگری هم داشت. همه ی اینها مرا آنقدر به خود مشغول کرد که زادگاهم را فراموش کردم.


اما کم کم پی بردم که تهران مکان عجیب و غریبی است که مشابه اش را جایی نمی توان یافت:


تهران، شهری که دختران و پسرانش در کافی شاپ می نشینند، قهوه می خورند، کامو و میلان کوندرا می خوانند و به راحتی از سکس حرف میزدند. سینما می روند، پارتی های شبانه راه می اندازند،  مشروب میخورند و سکس میکنند.


تهران جایی که مردان، بیشتر از زنان تن فروشی میکنند فقط اسم این کارشان را "شیطونی" می گذارند.


تهران، شهری که مردمان پایینش از گرسنگی می میرند و ثروتمندان  بالانشینش از چاقی مفرط.


تهران، شهری که برای یک دختر نوجوان سرخاب و سفیدآب مالیده، هزار تا ماشین می ایستند امابرای یک پیره زنه سبد به دست، که از سرما در خود مچاله شده، تره هم خورد نمی کنند.


تهران، شهری که همه به هم دروغ میگویند و کلاه هم را بر می دارند تا شب برای زن و بچه شان یک لقمه نون حلال ببرند.


تهران، شهری که همه مردمانش  هم مسافرند و هم مسافر کش!


تهران شهری که زن و شوهرها دست در دست هم در  خیابان قدم میزنند ، زن به مردهای دیگر نگاه میکند و مرد به زنهای دیگر، با این وجود با هم خوشبختند.


 در تهران همه در حال دویدند، انگار در یک دوی ماراتن بزرگ شرکت کرده اند که تا آخر عمر ادامه دارد، مسابقه ای که خط پایانش به مرگ وصل شده است. می دوند تا قبل از دیگران به سهم خود از زندگی چنگ بزنند.

در تهران می توانی  همه چیز داشته باشی، پول، رفاه، سواد، دانشگاه،پیشرفت، شهرت، دختران زیبا، مردان خوش تیپ، اما چیزهایی را  نیز از دست خواهی داد. چیزهایی که دیده نمیشوند اما  بیشترین تاثیر را در احساس خوشبختی یا بد بختی ات خواهند داشت.

  اینجا نگاه آدمها یخ زده است، در چهره آدمهایش ترسی است  که صورتهایشان را منقبض کرده، اینجا کسی احساس امنیت نمی کند انگار هر لحظه ممکن است دیگری، تمام اندوخته یک عمرتان را به یغما برد. آری! اینجا همه چیز هست به جز آرامش!

 

حالا که فکر میکنم می بینم روستای من هیچ کدام از  این جذابیتهای رنگ و لعاب دار را که گفتم ندارد، اما در چهره آفتاب سوخته مردمانش، آرامشی نشسته است که از پس چین و چروکهای عمیق هزار ساله یشان نیز هویدا است، آنجا هر کسی سهم خودش از زندگی را دارد و به همان هم قانع است.

این است  راز خوشبختی مردمان روستای من!

صداقت، قناعت و سادگی

 


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 16:32  توسط علیرضا7ساله  | 

 

اگر آسمان باز شود، همين روزها پرواز مي‌كنم. خيلي وقت است كه خورشيد را نديده‌ام. نمي‌دانم چرا بهار امسال آسمانش اين قدر گرفته است. دلم براي همة چيزهاي قشنگ تنگ شده؛ مثل تو، مثل روياهايم.

از آخرين ديدار خيلي وقت است كه گذشته. ديگر چهره‌ات را به ياد نمي‌آورم، فراموشي نعمت بزرگي است وقتي كه نيستي، اما درمان دردم نيست. هيچ چيز درمان اين درد نيست.

مي‌داني نسيم‌جان! بين تنهايي و تنها بودن هزار روز فاصله است و بين من و تو هزاران سال. آن قدر كه همة راههاي دنيا به گرد آن نمي‌رسند.

حوصلة هيچ‌چيز و هيچ‌كس را ندارم. حتي از اين وق‌ناله‌ها هم خسته‌ام. شايد نوشتن هم ديگر بيهوده باشد. نوشتن به حرف زدن در سكوت مي‌ماند. سكوت هم آن‌قدر بزرگ و تهي است كه همه چيز را در خود فرو مي‌برد. تو را در همين سكوتها يافتم و گم كردم.

ـ حواست كجاست؟

ـ همين جا.

ـ چرا ساكتي؟

ـ دارم فكر مي‌كنم.

ـ به چي فكر مي‌كني؟‌

ـ نمي‌دانم.

به خدا صادقانه‌ترين جواب همين «نمي‌دانم» است. اعتراف، درماندگي نيست سرآغاز صداقت است.

كجايي نسيم‌جان! از هر كه سراغت را مي‌گيرم مثل احمق‌ها نگاهم مي‌كند وقتي نشانه‌هايت را مي‌پرسند هر چه به كله‌ام فشار مي‌آورم، چيزي به خاطر نمي‌آورم. آخرين يادگار لبخندت بود كه روي شيشة اين قاب عكس ماسيده است. اصلاً اين زن را نمي‌شناسم، نمي‌دانم براي چه آن را روي ديوار كوبيده‌ام، نمي‌دانم!

 بعضي شبها خواب مي‌بينم كه مرده‌ام. از خواب مي‌‌‌‌‌‌‌پرم و باز خواب مي‌‌بينم كه مرده‌‌‌ام، وقتي اميد نباشد. مرگ خيلي زود در مي‌زند. اصلاً مردن آن‌قدرها هم كه مي‌گويند وحشتناك نيست،‌ مثل تاريكي است كه ناگهان هجوم مي‌آورد به چهار گوشة اتاق،‌ وقتي كليد برق را مي‌زني،‌ مثل چيزي است كه مي‌نويسي و بعد خطش مي‌زني. مثل آخرين «خداحافظي»‌ است كه «به اميد ديدار» به همراه ندارد.

آن همه آرزو، آن همه رويا دارد گم مي‌شود در پشت آسمان دودي رنگي كه نمي‌دانم كدام دست بد ذاتي روي سرم نقاشيش كرده است.

دارم به ته خط می رسم. اگر همين روزها بميرم اصلاً تعجب نمی کنم. ديگر حسابی قاطی کرده ام.

عصر كه مي‌شود مي‌روم توي خيابان،‌ راه مي‌روم و با صداي بلند با خودم حرف مي‌زنم:

‌ «من مي‌دانم كه آسمان چقدر است. مي‌دانم خدا كوچك است،‌ درست به اندازة بزرگي دلم. مي‌دانم كه زندگي و مرگ ساده‌ترين معماهاست.» آن‌قدر حرف و حديث در دلم ريخته، كه مي‌ترسم دهان باز كنم. يادم هست، هميشه مي‌گفتي غمي در چشمانت لانه دارد و بغضي در گلويت. يعني من پر بودم از اين همه چيز؟

 آدمهاي ديگر هيچ شباهتي به تو ندارند. يا غريبه‌اند يا آشناي زودگذر. آن‌قدر مچاله شده و خسته‌ام كه كسي نمي‌ماند. وصال كه از موعدش بگذرد،‌ همان نوش‌داروي بعد از مرگ سهراب است و مرگ براي بيماري كه لحظه‌هايش پر از درد و رنج است، عين زندگي است. اگر نيايد، قبل از آنكه بميرم، نابود مي‌شوم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 3:32  توسط علیرضا7ساله  | 

 

امروز بی حوصله بودم. حالم از روشنایی روز بهم می خورد. دوست داشتم زودتر شب، با اون چادر سیاهِ ستاره دارش! از راه برسه، تا با مخ شیرجه بزنم تو سیاهیِ غلیظ ِخفه کننده اش، که چون شراب هزار ساله مستم می کند.

خیلی اتفاقی، از یک همکار کتابی به دستم رسید به نام" عشق های لنگه به لنگه" با شعرها و تصویرهای بسیار زیبا و باز هم اتفاقی یکی از شعرهایش را خواندم: " فکرهای یک درخت". برای من که که نصف عمرم را بالای درخت زندگی کرده ام ( و چند بار از همان بالا به مرگ پرتاب شده ام! اما از خوش شانسیم دوباره به زندگی عقبگرد کرده ام،) درخت فقط یک گیاه نیست. چیزیست که مرا به خودم، به رویاهایم و به خدای کوچکِ دنیای بزرگِ کودکیم پیوند میزند. خیلی ذوق کردم وقتی دیدم شاعر از همان راهی به درخت رسیده که من مدتهاست از همان راه زندگی را کشف کرده ام... از خواندن شعرهایش گر گرفتم و چیزی را حس کردم که مدتها بود مزه اش را در عمیق ترین سلولهای روحم به فراموشی سپرده بودم.

شعرهای کتاب را عباس تربُن سروده و رضا مکتبی تصویرسازی کرده. شعرها ساده، بی تکلف و پر از تصویر ند. شاعر، خواننده را نمی پیچاند و قلمبه سلمبه روایت نمیکند. ساده حرفش را میزند، شما هم ساده تر بشنوید...

.........................................................................................................................................


" فکرهای یک درخت"

بی کس و غریب

در کنار جاده ایستاده است

باز هم به خاطرات کهنه اش

تکیه داده است

باز هم

غصه میخورد برای برگهای گمشده

خاطرات روزهای دور

برگهای دفتری که بادها بی اجازه

کنده اند و برده اند

ناگهان

با خودش حساب میکند که تا به حال

چند دفعه روی دستهای او

تاب خورده اند

خوب فکر میکند که چند بار

دستهای نازکش شکسته اند

فکر میکند...

و فکرهاش

بی جواب

میروند آسمان و ابر می شوند

روزهاست این چنین

در برابر مسافران

سبز میشود

چون علامت تعجبی که نقطه اش

بر سرش نشسته است

روزهاست

در برابر گذشتن مسافران

کار او فقط تعجب است

او همیشه از خودش سئوال میکند

چرا

بعد سالها هنوز

در کنار جاده مانده است؟

در کنار جاده...

و جواب این سئوال

با مسافران سوار میشود

او همیشه یک درخت بوده و

پیاده مانده است

.........................................................................................................................................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:0  توسط علیرضا7ساله  | 

دوست خوبم سوسن من رو دعوت به يه بازي كرده و ازم خواسته تا 7 آرزوي محالم رو بنويسم. منم از بين هزاران هزار آرزوي محال اين چند تا رو بدون فكر كردن نوشتم:

 

1- همه آدمها خوشبخت بشن و نشاني از بيماري، جنگ، نسل كشي، فقرو گرسنگي در زمين وجود نداشته باشه.

2- آقاي احمدي نژاد همين فردا استفا بده.

3- به 13 ميليارد سال قبل برگردم ودر گوشه اي از اين دنيا بايستم و شاهد انفجار بزرگ (بيگ بنگ)  و آغاز خلقت با شم.

4- يكي از دختران جرج بوش عاشقم بشه ( البته اگر هر دو دخترش هم عاشقم بشن از نظر من ايرادي نداره) و من به راحتي ميخ اسلام را در سرزمين كفر بكوبم.

(البته اين يكي خيلي محاله چون شنيدم كه دختركان بوش همجنس بازن! بخشكي شانس!!!)

5- من با تولستوي، كيشلوفسكي، انيشتين، نيوتن، خيام، ابو علي سينا، كينو، ميلان كوندرا، مهران مديري و علي دايي  با تيم هيتلر، نرون، چنگيزخان، پينوشه، صدام، بن لادن، زرقاوي، جرج بوش، ضحاك، ميلوشوويچ و اسكندر مقدوني مسابقه فوتبال بديم و شش صفر از اونا ببريم. مربي تيم ما هم مجيد جلالي باشه.

6- يكي از سرداران كوروش كبير باشم و تو سپاهش بهش خدمت كنم.

7- عباس كيارستمي ازم دعوت كنه كه تو فيلم جديدش دستيارش باشم.

 

منم به همين شكل از اين دوستان عزيز دعوت مي كنم در اين بازي شركت كنند.

احسان گنجي مرتضي خسروي بيتا سپهري ژيلا تقي زاده


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:23  توسط علیرضا7ساله  | 

 

love

 

 

نمی دونم این قصه رو  واسه کی و چه سنی نوشتم...اما فکر کنم هر کسی بتونه چیزی توش پیدا کنه... شاید حدیث نفس همه ما باشه...

.................................................................................................................................

قصة علي و نسيم

يكي بود يكي نبود . زير گنبد كبود، غير از خداي مهربون كه اون بالا، تو آسمون نشسته بود، هيچكس نبود. روزي روزگاري توي اين دنياي بزرگ پسري به نام علي كوچولو زندگي می کرد، علی کوچولو يک روز‌ نشست و فكر كرد. فكر كرد و فكر كرد تا اينكه بالاخره تصميم گرفت دنيايي كه توش زندگي مي‌كنه رو فتح كنه.

 از همون روز علي كوچولو شروع به كار كرد و اونقدر تلاش كرد و زحمت كشيد تا به آرزوش رسيد و دنيا رو فتح كرد. يعني:

از بلندترين كوهها بالا رفت؛ جايي كه حتي قوي‌ترين قوچها هم به نزديكي اون نمي‌رسيدند. به تاريكترين جاهاي اقيانوس سرك كشيد؛ جايي كه حتي وحشتناكترين كوسه‌ها هم از اون جا مي‌ترسيدن. تا بلندترين نقطة آسمون پرواز كرد؛ جايي كه بلندپروازترين عقابها حتي در خواب هم نمي‌تونستن اونجا رو ببينن.

علي كوچولو حالا هرجا كه مي‌خواست مي‌رفت و هر كاري كه دلش مي‌خواست انجام مي داد و اين جوري بود كه اون دنيا رو فتح كرد. حالا، يه دنيا بود و يه علي كوچولو.

مدتي كه گذشت،‌ علي كوچولو خسته شد و حوصله‌اش سر رفت چون ديگه چيزي توي دنيا نبود كه فتح كنه،‌ براي همين نشست و زد زير گريه، گريه كرد و گريه كرد تا اينكه يه ابر سفيد كه داشت از آسمون رد مي شد صداشو شنيد.  نزديك شد و گفت:  " چرا داري گريه مي‌كني؟"

علي كوچولو جواب داد:‌  " چون ديگه چيزي نيست كه فتحش كنم. "

ابر تكوني خورد وگفت: " خيال مي‌كردم كه فقط من بلدم گريه كنم. من دوستي دارم به نام دريا. هر وقت دلم براش تنگ مي‌شه گريه مي‌كنم، اون وقت سبك مي‌شم و زودي خودمو به دريا مي‌رسونم. "

علي از جاش بلند شد. رو به ابر كرد و گفت: " دوست!؟ دوست يعني چي؟‌"

ابر مي‌خواست جواب علي كوچولو رو بده كه يك دفعه باد تندي اومد و اونو با خودش برد.، علي كوچولو با ناراحتي به باد گفت: " كجا برديش؟ ابر مي‌خواست به من بگه دوست چيه. "

 باد موهاي علي رو نوازش كرد و گفت: " نگران نباش، من كسي رو مي‌شناسم كه هميشه از اين جور حرفا مي‌زنه، اگه بخواي تو رو مي‌برم پيش اون"  

علي كوچولو روي بال باد سوار شد. باد توي يه چشم به هم زدن علي رو به كوه بلندي رسوند. بعد اونو روي دامنة كوه گذاشت و در حالي كه به نوك كوه اشاره مي‌كرد، گفت: " اون هميشه اونجاست؛‌ اون بالا؛ درست نوك كوه. "

 علي از كوه بالا رفت. وقتي رسيد نوك كوه دختري رو ديد كه توي شقايقهاي وحشي نشسته و به آسمون نگاه مي‌كنه. يواش جلو رفت و گفت: " سلاماسم من علي يه. دارم دنبال دوست مي‌گردماسم تو چيه؟‌"  

دخترك با چشمان آسمانيش نگاهي به علي كوچولو كرد و گفت:‌ " اسم من نسيمِ. من هم خيلي وقته كه دارم دنبال دوست مي‌گردم. اما هنوز پيداش نكردم. فقط وقتي دونه‌هاي بارون از آسمون پايين مي‌اومدن، ازشون شنيدم كه اون بالا، تو آسمون يكي نشسته كه همه چي‌رو مي‌دونه. اون حتماً مي‌دونه دوست يعني چي! "

 علي تمام اون روز رو با نسيم گذروند. دست تو دست هم توي گلها دويدن، با صداي بلند خنديدن و از شادي فرياد کشيدن.

حالاعلي چيزي تو دلش بود كه نمي‌دونست چيه. فقط حس مي‌كرد دلش داره هي بزرگ و بزرگتر مي‌شه، اونقدر بزرگ كه ديگه تو سينه‌اش جا نمي‌گيره. وقتي هر دو خسته شدن روي علفهاي سبز دراز كشيدن و به آسمون چشم دوختن.

نسيم گفت: " شبا وقتي ماه مي‌ياد بيرون، وقتي ستاره‌ها به من چشمك مي‌زنن، منم رو به آسمون مي‌كنم و با اوني كه تو آسمون نشسته حرف مي‌زنم اما اون هيچ وقت چيزي به من نمي‌گه. بيا امشب دوتايي صداش كنيم. "

 هوا كه تاريك شد علي و نسيم، دستاشونو رو به آسمون گرفتن و با اوني كه فكر مي‌كردن اون بالا تو آسمون زندگي مي‌كنه،‌ با اوني كه از همه چي خبر داره،‌ با اوني كه ميدونه دوست يعني چي، حرف زدن.

 حالا دل علي به اندازة تموم دنيا بزرگ شده بود.

بعد از مدتي علي و نسيم خوابشون برد. ولي هنوز دستاشون تو دست هم بود و صورتشون رو به آسمون.

صبح كه شد، خورشيد همه جا رو روشن كرد اما ديگه خبري از علي و نسيم نبود. جايي رو كه ديشب دراز كشيده بودن، شبنم صبحگاهي خيس كرده بود. اما شقايقهاي وحشي مي‌گفتن كه اينا قطره‌هاي شبنم نيست. اشكهاي علي و نسيمِ كه روي علفها ريخته.

حيوونا و پرنده‌ها هر چي دنبال علي و نسيم گشتن فايده‌اي نداشت. باد روي دشت چرخي زد و به آسمون رفت تا شايد اونجا پيداشون كنه. ردپاشونو تا اون بالا‌بالاهاي آسمون، تا جايي كه مي تونست بالا بره دنبال كرد. اما هيچ اثری از اونا نديد.

 از اون روز به بعد، ديگه همة‌ حيوونا و پرنده‌ها و حتي گياها هم گريه‌كردن رو ياد گرفتن، اونا هر وقت دلشون واسه علي و نسيم تنگ مي‌شه، رو نوك كوه جمع مي‌شن، به آسمون نگاه مي‌كنن و گريه مي‌كنن و دعا مي‌كنن تا اون دوتا زودتر برگردن.

حالا مدت زيادي از اون روز گذشته اما هنوز هيچكي نمي‌دونه علي و نسيم كجا رفتن. فقط قطره‌هاي بارون وقتي از آسمون پايين مي‌يان مي‌گن كه علي و نسيم اون بالا، كنار اون كسي كه مي‌دونه دوست يعني چي، نشستن و دارن باهاش حرف مي‌زنن.

 شايد هم يه روزي اون دوتا با قطره‌هاي بارون دوباره به زمين برگردن.

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:25  توسط علیرضا7ساله  | 

چند روز دیگه از سفر برمی گردم وکلی کاریکاتور و نوشته سوغاتی میارم....قول می دم... اما فعلا اگه دوست دارید... این مطلب رو بخونید....هر چند قدیمیه...ممنونم.

چشمهای سهرابی

همين چند لحظه پيش «هشت كتاب» را بستم و گوشة دنجي گذاشتم تا چشمم به آن نيفتد. ديگر مدتهاست كه از سهراب فاصله گرفته‌ام. سهراب شبيه آن قسمتي از من است كه دوستش ندارم. او با همان چشماني دنيا را مي‌‌بيند كه من از حدقه درآوردم و گذاشتمشان داخل گلدان خالي پشت پنجره، كنار گلدان شمعداني.

آن چشمهاي سهرابي حالا در زير خاك خفته است. ديگر از دستشان راحت شدم فقط بعضي وقتها آبشان مي‌دهم تا خشك نشوند.

زيبايي چشمها را كور مي‌كند، سر و صدا راه مي‌اندازد و فخر مي‌فروشد اما آن حقيقت محجوبي كه پشت اين زيباييست، هميشه ساكت و صبور است و منتظر كه شايد روزي كسي كشفش كند. به قول شازده كوچولو: «آنچه اصل است از ديده پنهان است».

نسيم جان! آن تپه را يادت هست كه عصرها در دامنه‌اش دراز مي‌كشيديم و ابرها را نگاه مي‌كرديم؟ همان كه با سنگيني خود را تا آسمان كشانده بود تا سبزي تنش را به رخ آبي آسمان بكشد. يادت هست تا مدتها از جنگل انبوهي كه درست از پشت همين تپه آغاز مي‌شد بي‌خبر بوديم؟

در دنياي كوچك ما هميشه چيزي چيز ديگري را مي‌پوشاند و مجموع اين چيزها حقيقت را. پس آن چشمي كه نمي‌تواند از اين لايه‌هاي هزار تو بگذرد همان بهتر كه زير خاك دفنشان کنم.

ديشب خواب بودم كه صدا آمد. احساس كردم كه دارد باران مي‌آيد. صداي آوازش را بر پنجره ‌شنيدم. ترسيدم رويا باشد؛ از جايم جم نخوردم و گذاشتم اين روياي خيس تا صبح ببارد.

راستي! نسيم دلم مي‌خواهد مسافري كه قبل از من اينجا بوده پيدا كنم. فكر كنم گلدان شمعداني‌اش را جا گذشته است. شايد آن دو گل قرمز شمعداني چشمان همان مسافر است كه درشان آورده و انداخته داخل گلدان و صبح فردايش از اينجا رفته است. وقتي من آمدم،‌ گلدان همين جا بود، پشت پنجره، ‌من هم تكانش ندادم. تازه گل داده بود ترسيدم پژمرده شود. حتي به آن آب هم ندادم فكر كردم تماشاي باران برايش كافي است. بعضي چيزها براي ما آدمها عجيب است اما گياهان به باران كه مي‌انديشند سيراب مي‌شوند. مثل من كه به تو فكر كردم و عاشق شدم.

اين خانه حس غريبي دارد. از وقتي واردش شد‌م تمام گذشته‌ام را فراموش كرده‌ام انگار دوباره به دنيا آمدم. هر آنچه از گذشته‌ داشتم پشت در اين خانه جا گذاشته‌ام.

روزها مي‌نشينم در خانة كوچكم، تكيه مي‌دهم به ديوار،‌ كنار بخاري چوبي. آدمها مي‌آيند مرا مي‌بوسند. بهار را تبريك مي‌گويند و مي‌روند اما هيچ كدامشان را نمي‌شناسم. حالا كه فكر مي‌كنم قيافه‌هايشان يادم نمي‌آيد.

اين روزها زياد به تو فكر كرده‌ام نسيم. آنقدر كه لذت بخش‌‌ترين كاري كه يك آدم غمگين در بهار انجام مي‌دهد را ترك گفته‌ام؛ يك هفته است كه قدم نزده‌ام!

امشب دلم سنگ شده. چسبانده مرا به زمين سرد و يخزده، انگار نه انگار كه چند روز است از بهار گذشته، هوا هنوز سرماي زمستان را به دوش مي‌كشد. چند روز پيش برف آمد. آبها يخ بستند و شكوفه‌هاي زرد‌آلو يك شبه سياه شدند و به زمين افتادند. شايد هم برف همان شكوفه‌هاي يخ بستة‌ درختان است! حالا ديگر فرقي نمي‌كند. بگذريم.

تا چند روز ديگر زمين گرم مي‌شود. علفها شرمگنانه سر از زير خاك بيرون مي‌آورند و‌ آرام به سوي ابرها مي‌روند. زمين سبز مي‌پوشد و آسمان نيلي. درختها، حتي پيرترينشان با كمترين نسيمي تكان مي‌خورند و شاخه‌‌‌‌هايشان را به ابرها مي‌كشانند و هي مي‌چرخند و رقص‌كنان ابرها را پراكنده مي‌كنند.

امشب آمده‌ام روي پشت‌بام كاهگلي خانه‌ام تا به آسمان نزديكتر باشم. دلم چوب مي‌خواهد، چوبهايي كه در آتش بيندازم و صداي سوختنشان را بشنوم.

دلم تنهايي مي‌خواهد يك تنهايي بزرگ كه پر باشد از سكوت و تاريكي. اما سكوتي كه صداي سوختن چوپ آنرا لبريز كند از همان حسي كه خودت مي‌داني.

حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم كه غير از تنهايي آروزيي ندارم. نخواستن فضيلت است اگر از بي‌نيازي باشد. اما هميشه اين گونه نيست. حداقل اين بار يك جور بي‌خيال شدن است. يك حالت دفاعي است در برابر اتفاقي كه دارد مي‌افتد. اما نمي‌دانم كه چيست.

آتش به دور چوبهايي كه مي‌سوزند مي‌رقصد. خودم را بغل مي‌كنم. زانوهايم داغ شده،‌ چانه‌ام را روي داغي زانوهايم ولو مي‌كنم. آتشي در وجودم زبانه مي‌كشد.

كنار آتش دراز مي‌كشم مثل جنين در شكم مادر خودم را جمع مي‌كنم دستانم را مي‌گذارم لاي پاهايم. آتش پوستم را گرم مي‌كند و من آرام چشم بر هم مي‌گذارم. مي‌خواهم بخوابم نسيم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 21:15  توسط علیرضا7ساله  | 

ساعت دو نصفه شب است در بالكن را چهار‌طاق باز كرده‌ام. نشسته‌ام لبة‌ تخت و به آسمان بنفش ‌تهران نگاه مي‌كنم، هوا كثيف و دم كرده است. ديشب با كمي سرماخوردگي از سفر برگشتم. انگار از خنكاي لطيف دشت چيزي در وجودم به يادگار مانده. حالم خوب نيست؛ كمي تب دارم و به سختي نفس مي‌كشم.

روزهاي آخر سفر دلم گرفته بود، روزهايي كه زندگي با تمام شكوه و سنگيني خردكننده‌اش در كنارم جريان داشت،‌ آرام و پيوسته؛ مثل تكان خوردن سپيدار پيري در باد. اما من جدا از همه چيز و همه كس، در دنياي ديگري بودم. جايي كه هيچ روح سرگرداني را به آن راهي نيست. فقط وهم و خيالِ جنون آميز من مي‌تواند درِ سنگين و عظيمش را با وردي جادويي كه حالا در بيداري فراموشش كرده‌ام باز كند.آنجا فقط من بودم. سايه‌اي از من، سايه‌اي از خيال من

اگر واقعاَ من چنين جايي رفته‌ام، پس نمي‌توانستم به تو فكر كنم. آنجا قدرت فكر كردن را از دست مي‌دهي. نه مغزي برايت مي‌ماند و نه قلبي، آنجا چيزي وجود ندارد. به چيزي هم نيازي نداري هرچه هست و هم و است و خيال و حيراني!

آنجا هميشه شب است. اين را به اين دليل مي‌گويم كه آنجا مدام خواب مي‌بينم. پس فرض مي‌كنم كه آنجا هميشه شب است و من هميشه خواب! جايي خوانده‌ام كه با فرض محال به هر نتيجه‌اي كه برسيم درست است پس من به همان جا مي‌رسم كه مي‌خواهم؛ به دنياي كابوسهاي شيرين. به سرزمين تو نسيم!

 ديشب رفته بودم به باغ كودكي. چند شب است كه كارم شده است همين؛ چشمانم را كه مي‌بندم در باغ كودكي به رويم باز مي‌شود. از در چوبي آبي رنگش مي‌گذرم و با ذوق تماشايش مي‌كنم؛ باغ هيچ تغييري نكرده فقط علفها بلندتر شده‌اند و حالا تا زانو‌هايم مي‌رسند. درختها هم كمي انبوهترند و شاخه‌‌هايشان در هم گره خورده. همه چيز لبريز از احساس كودكي ، در هاله‌اي از رنگ سبز پيچيده شده. سبزي كه خوابهاي مرا رنگ مي‌كند عجيب‌ترين سبز دنيا ست، چيزي است بين سبز و آبي. يك سبز سرد؛ مثل چمنهايي كه تازه آبياري شده‌. مثل خنكي لحافي كه در شب گرم تابستان در ايوان پهن شده است.

ديشب كنار درخت گيلاس پير از خواب پريدم. امشب حتي تا زير تاكهاي انگور هم رفتم. آفتاب از لابه‌لاي شاخه‌هاي انگور روي علفها افتاده بود. دستم را دراز كردم تا خوشة انگوري بچينم كه از خواب پريدم. حالا طاقباز افتاده‌ام روي تخت و به سقف نگاه مي‌كنم كه سبز است. تكان نمي‌خورم دلم مي‌خواهد بقية خوابم را در بيداري ببينم. گوشه و كنار اتاقم، روي ديوار، دورپايه‌هاي ميز، غرق در همان سبزي عجيبي است كه از خوابم جامانده.

نسيم جان! براي من ديوانه ديگر خيال و واقعيت فرقي ندارند. درو ديوار اتاق، اشيا، درختها و آدمها ـ اگر كه باشند ـ كشيده مي‌شوند و تا بيداريم مي‌آيند، درختهاي من ريشه در خواب دارند و در بيداري برگ و بار مي‌دهند صندلي اتاقم در بيداريست و ميزم در رويا، در اتاقم به بيداري بسته مي‌شود و به رويا باز. اصلاً خود مرا ببين! پاهايم بر واقعيت سخت و سرد زمين است و سرم بين ابرهاي خيال.

 مسخره‌ام مي‌كني اگر بگويم خوابهاي دنباله دار مي‌بينم؟! همين چند شب پيش از باغي در همسايگيمان زردآلو دزديم، ديشب گيلاس و امشب شايد انگور، شايد سيب!

نمي‌دانم چند ساعت است كه همين جور دراز كشيده‌ام و زل زده‌ام به سقف. هنوز همة‌ اتاقم لبريز از سبزي است.احساس مي‌كنم جاي خون آب خنك و سبز رنگي در رگهايم جريان دارد. پشتم يخ مي‌كند. انگار ملافه‌ام خيس است. پتو را روي خودم مي‌كشم. گرمايش را دوست دارم. كركهاي پتو را در مشت مي‌گيرم و چنگ مي‌زنم اما چمنها از لابه‌لاي انگشتانم عبور مي‌كنند و خنكي‌يشان پشت دستم مي‌ماسد. علفهاي نوك تيز روي رانهاي لختم مي‌لغزند، تنم مور‌مور مي‌شود.

 صدا مي‌آيد، صداي خش خشي آرام از همين نزديكي. صورتم را برمي‌گردانم، كفشدوزك كوچكي روي ساقة گلدوزي شدة بالشم راه مي‌رود.

چقدر سبك شده‌ام، انگار بر نوك چمنها دراز كشيده‌ام. چمنها رشد مي‌كنند و مرا با خود بالا مي‌آورند. آب از زير تنم مي‌گذرد و از لبة‌ تخت سرازير مي‌شود روي فرش. صداي شرشرش را مي‌شنوم. نور ماشينها از پنجره اتاقم روي آب مي‌افتد و منعكس مي‌شود زير سقف. سقف خانه‌ام پر ستاره مي‌شود نسيم!

سياهي و سبزي چنان به‌هم آميخته‌ كه مرزها از بين رفته‌اند. اتاق كوچكم حالا باغ بي انتهايست كه تا آخر دنيا ادامه دارد.

صدايي مي‌شنوم؛ لغزش نرمي بر روي پايه فلزي تختم، صدا نزديكتر مي‌شود سرم را بر‌مي‌گردانم. درست مقابل چشمانم گل پيچكي آرام از زير تخت بالا مي‌آيد، دور پاية فلزي تخت مي‌پيچد و مي‌آيد به طرف من. پيشانيم را لمس مي‌كند، سر مي‌خورد به سمت چشمانم. مثل حلزون آرام و بي شتاب لاي موهايم مي‌پيچد و به سمت سقف مي‌رود.

آب گلهاي قالي را سيراب مي‌كند و هر جا كه دلش مي‌خواهد مي‌رود. جيرجيركهايِ شب با صداي بلند، همراه با شر‌شرِ آب مي‌خوانند. علفها از هر طرف رشد مي‌كنند و بالا مي‌آيند. برگهاي كوچك مثل دست نوزادي كه تازه به دنيا آمده تكان مي‌خورند و باز مي‌شوند. آنقدر علف و گل و برگ به دورم پيچيده كه ديده نمي‌شوم. 

نمي‌دانم!‌ اينها كه مي‌گويم خواب است يا بيداري. اما كاش خواب باشد. مي‌خواهم امشب سيب برايت بياورم از باغ كودكي. پس دعا كن كه خواب باشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 17:53  توسط علیرضا7ساله  | 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 21:42  توسط علیرضا7ساله  | 

نيمه شب است. همهُ آدمها خوابیده‌اند، در آغوش‌های گرمي که صدای قلبشان در آن منعكس مي‌شود و آنها را در مرگي لذت بخش فرو مي برد. اما من بیدارم و باز هم در بند حزن و اندوهی که ریشه های هزار ساله‌اش تمام جانم را می خَلد. ریشه هایی که اگر از بيخ و بٌن قطعشان کنم، وجودم را نیز با خود سرنگون می‌کنند. دیگر دير زماني است، باورم شده که پیوندم با اندوه نا گسستنی است همانطور که پیوند جنین با مادرش.

اندوه، این واژه غریب و اسرار آمیز! نمی دانم شاید به قول آدمها من خودآزارم و خیالباف. اما من اصلا نمی‌دانم آزار چیست و حتی شادی يا خوشبختی. من معني ساده‌ترين واژه‌ها را هم از ياد برده‌ام. مغزم تهي‌ترين مكان دنياست و روحم مدتهاست که در این سرزمین سرگردان است. سرزمینی که هزاران فصل دارد و من آنقدر زنده نخواهم ماند که تمامشان را تجربه کنم. هر چند به هیچ کدامشان دل نبسته‌ام و مدام پرندهُ سرگردان جانم از دشتهاي فراخِ شور و شيدايي به بیابانهای سراب زده تبعید شده و از اوج قله های برفی سر به فلک کشیده به دره‌های تنگ و تاریک و دور سقوط کرده است، با این وجود اگر از من بپرسی، از خودم و خدایم راضی‌ام و خشنود.

شب از نیمه گذشته و آسمان تاریک و تاریکتر می شود. پنجره را باز می کنم. سیاهی شب به درون می خزد و کف اتاق جاری می شود. سیاه است و غلیظ، سرد است و لزج، می‌گذارم که مرا در بر گیرد، یخ می کنم. انگشتانم کرخت می شوند اما آرامشی غريب وجودم را در بر مي گيرد.

مي خواهم غرق شوم. می دانم کسی که در سیاهی غرق شود، در روشنایی چشمانش را خواهد گشود. حالا من قطره‌ای از اقیانوس تاریکی‌ام که همراه با نسیم شب در آسمان شناورم. اين آسمان تاريكِ ترسناك تا هر كجا كه امتداد يابد مرا هم با خود خواهد برد. من به بي‌كرانگي مبتلا گشته‌ام نسيم!

چه خنک است تاریکی. آغوشم را تا انتها گشوده‌ام و با چشمان باز سیاهی را می کاوم  زمین با همه‌ی زیبا‌ییها‌یش تا پایین سقوط کرده. اما تاريكي كه بالا و پایین ندارد، همه چیز فقط یک نقطه است، بی حجم، بي مكان، بی جهت.

آنچه آدمها در نور جستجویش می کنند من مدتهاست که در اين تاریکی یافته‌ام.

ببخش بر من عزیزم! ذهنم پریشان است، پریشان هم می نویسم. این اسب سرکش مدتهاست که در دشتهای سبز و فراخ برای خودش ترک تازی می کند. بی زین و بی افسار و بی سوار...

 نسيم جان! نمی دانم در درونم چه چیز را جستجو می کنی اما زیاد به نتیجه‌‌اش امیدوار نیستم.من تهی‌ام نسيم! از هر چیز و هر حسي، آنقدر که بعضی وقتها از هوا هم سبکتر مي‌شوم، نور تبخیرم می‌کند، مه می‌شوم و بر دشتها و دره ها مي‌خزم، بر زمين سایه می‌ اندازم و همه چیز را در بر می‌گیرم، آن وقت تمام دنيا در من جای می‌گیرد، اما مي‌داني كه عمر مه از گل هم کوتاهتر است، هنوز سپیده صبح را کامل ندیده‌ام که شبنمی می‌شوم سرد و شفاف که بر نوک شاخه‌اي از سرما می لرزد و باز من می‌مانم و آرزوي تماشای پیشانی بلند آفتاب در سينهُ سپيده صبح.

نمی دانم نسيم! شايد آرزوی دیدن آفتاب را به گور ببرم!؟ تو بگو، تو که وسط آن دشت بزرگِ آفتاب‌گير خانه داري، تو که از دریچه کلبه‌ات همه چیز را زیباتر می بینی، تو که در تنهاییت زانو زده‌ای و نیایش می‌کنی. می دانم بهار که بیاید دور وبر خانه‌ات پر می‌شود از گلهای پیچکی که تو را در بر می گیرند و از چشم نا محرمان پنهانت می‌كنند تا آسوده خاطر بیرون بیایی و بر علفها قدم بگذاری، بخندی و آواز بخوانی. آنوقت درختها همراهت مي‌رقصند و پرنده‌ها  همنوا با تو ترانه مي‌خوا نند. وقتی از شوق فریاد می‌زنی، انعکاس صدایت چون انعکاس نور مهتاب بر اشیاء، همه چیز را دگرگون می‌كند.همهٌ دور و برت جان می‌گیرند و نرم و سیال در هم فرو می‌روند. دیگر هیچ چیز خودش نیست. نمی‌توان بر چيزي انگشت نهاد و به اسم صدایش زد. درخت، پرنده، علف، ابر، كوه و آسمان همه یکي‌اند.

تا یادم نرفته بگویم که باز دیشب خواب کودکی‌ام را دیدم. کودکی مثل خون در رگهایم جریان دارد و مدام مرا از این رو به آن رو می‌گرداند، انگار چیزی را در آن جا گذاشته‌ام. این گم شده آنقدر بزرگ است که چیزي جایش را نمی‌گیرد اما از جايگاهِ تهی مانده‌اش مدام صدای دریا را می‌شنوم. مثل صدفي که وجود ساكت و خالي اش صدای دريا را فرياد مي‌زند.

محبوب من! تو بگو، آیا زمانی دریا مال من نبوده است؟ آیا گمشده کودکی را از پس این همه روز مَرگی خواهم یافت؟ برايم بنويس، مهم نیست که چه مي‌نويسي، هر چه باشد خشنودم می‌کند.

می‌بیني نسيم؟ همه چیز را گفتم اما باز هم در نهايت چیزی نا گفته ماند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 4:8  توسط علیرضا7ساله  | 

 

امروز ديوانه‌ام، يك ديوانه‌ي خسته و بي‌حوصله. مي‌دانم باز مي‌گويي كه حرف‌هايت تكراريست اما چاره چيست؟‌ اگر نگويم عقده مي‌شود و مي‌چسبد بيخ گلويم. آن وقت هر روز بايد اين درد را با خود به كوچه و خيابان ببرم و شب‌ها با آن بخوابم.

اين شب‌ها مدام كابوس مي‌بينم. از خواب مي‌پرم و با چشمان پف‌كرده مي‌نشينم كنار پنجره و به آسماني نگاه مي‌كنم كه از ماه و ستاره خاليست.

بعضي وقت‌ها احساس مي‌كنم كسي از درون سياهي صدايم مي‌زند.

ـ ....

ـ ساكت باشيد ساكت! كسي صدايم زد؟

ـ ....

ـ بله من اينجام، اين طرف، كنار پنجره. تاريك است. مواظب باشيد ليوان چايي را برنگردانيد. هنوز داغ است. شما چايي نمي‌خورين؟‌

ـ ....

كسي جواب نمي‌دهد. همه به خواب رفته‌اند. چه خوب است كه شب‌ها آدم‌ها مي‌خوابند. دنيا چقدر بزرگ است شب‌ها! يعني اين همه آسمان مال من است؟‌

پنجره‌ي رو‌به‌رو نيمه باز است. گوشه‌ي پرده‌هايش بيرون افتاده و مي رقصد. پشت اين ديوارها رازهايي است؛ لب‌ها گشوده مي‌شوندُُ، تنها بر روی هم مي‌لغزند و لحظه‌اي ديگر خواب سنگين.

چايي‌ام سرد شده. يعني بايد آن را بخورم. زانوهايم را بغل مي‌كنم و مي‌چسبم به گوشه‌ي تخت. چه گرماي خوشي دارد ليوان توي دستانم!

گرما را سر مي‌كشم. مست مي‌شوم و مي‌نشينم روي چارچوب پنجره، چشمانم را مي‌بندم و با مخ شيرجه مي‌زنم درون سياهي. از ابرها مي‌گذرم و مي‌افتم وسط شبدرهاي خيس و سرد. همه‌ي تنم تير مي‌كشد. يخ‌مي‌زنم، انگار سرما بغلم كرده است. به آسمان نگاه مي‌كنم كه سنگين و بي‌ستاره است. ابرها گوش‌تا‌گوش آسمان را پوشانده‌اند‌. حالا در اين دشت بي‌ستاره چگونه خانهيمان را پيدا كنم؟ اين علف‌ها خيس است يعني كه نزديك خانه‌ام. خانه‌يمان هم هميشه خيس بود. مادرم روزها براي پدرم گريه مي‌كرد و شب‌ها از درد پا مي‌ناليد. بيچاره نمي‌دانست كه نم اشك‌ها، پاهايش را به درد مي‌آورد.

آخرين جرعه‌ي چاي را سر مي‌كشم. پاهايم گرم مي‌شوند. ليوان خالي را روي گوشم مي‌گذارم. صداي دريا فضاي خالي سرم را پر مي‌كند و هواي شرجي روی صورتم مي‌نشيند. نزديك‌تر مي‌روم. ماسه‌هاي ساحل دهن باز مي‌كنند و پاهايم را مي‌بلعند.

واي! انگار حالم خوب نيست! ديوانه شده‌ام‌! اين ماه است يا خورشيد؟ من خوابم يا بيدار؟ پس آن همه ابر كجا رفت؟‌

 در اين ساحل عجيب قدم مي‌زنم. پاهايم با اصرار ردشان را بر شن‌ها به جا مي‌گذارند. دريا به پايم افتاده است، هي به سمتم موج مي‌گيرد، دستانش را به دور پاهايم حلقه مي‌كند و مرا به هم آغوشيش مي‌خواند. چه حسود است اين دريا! هی تقلا مي‌كند و رد پايم را از ساحل مي‌دزدد.

به سمت قايق مي‌روم. سرش مي‌دهم روي آب و سوارش مي‌شوم. پارو نمي‌زنم. مي گذارم كه آب هر كجا كه مي‌خواهد مرا ببرد. قايق رو به مهتاب مي‌رود. رو‌به‌رويم يك آسمان و يک درياست و آنجا كه اين دو به هم مي‌رسند انگار جهان ديگري خلق مي‌شود.

افق دريچه‌اي است به جهانی ديگر. اما آنقدر دور كه حتي به نزديكش هم نمي‌رسم. اما همچنان بي‌خيال و آرام براي خودم مي‌روم، هر چند كه نمي‌دانم فردا كجا خواهم بود.

چه حرف خنده‌داري! مگر حالا مي‌دانم كجا هستم؟‌

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 13:42  توسط علیرضا7ساله  | 

باز شب شد و سياهي همه‌ي دنياي كوچكم را بلعيد. باز من تنها شدم و ترس از تنهايي و تاريكي وجودم را در خود پيچيد.
نسيم‌جان! نمي‌دانم چرا اينقدر ترسو شده‌ام. حالا شب كه مي‌شود از دنياي كوچكم فرار مي‌كنم و به تو پناه مي‌آورم.
امشب هم با تو خواهم بود. اما بي‌حرف و بي‌صدا مي‌نشينم گوشه‌ي اتاقت و در سكوت تماشايت مي‌كنم. نترس نسيم‌جان! كسي مرا نمي‌بيند. حتي آن غريبه‌اي كه كنارت خفته، حتي خود تو كه آنقدر در لذت هم‌خوابگي غرق شده‌اي كه كورسوي چشمانم را در گوشه‌ي تاريك اتاقت نمي‌بيني، چشماني كه شاهد هر شب عشقبازيتان است.
مي‌نشينم گوشه‌ي اتاق طبقه‌ي بيستم، نزديك پنجره، زانوهايم را بغل مي‌كنم و به تو چشم مي‌دوزم كه آرام در آغوش تنگ همسرت به خواب رفته‌اي. سايه‌ي مژه‌هاي بلندت روي گونه‌هايت كمانه كرده،‌ تا چانه‌ات كشيده شده و تا آن دورها رفته، تا كنار آن جنگل تيره همان كه تصويرش را نشانت دادم، همان كه قرار بود راهي برايش بكشيم كه فقط با قدم‌هاي من و تو كشف شود و گرد‌و‌غبارش فقط بر شانه‌هاي ما بنشيند.
سوز سردي از لاي پنجره به صورتم مي‌خورد و تنم را مي‌لرزاند. نگاهت مي‌كنم، لبخند بر لب داري خواب خوش مي‌بيني انگار. اما تو، بيداريت نيز مثل روياهايت شيرين است. خواب شيرين آرزوي بزرگ منِ هميشه غمگين است كه هوشياري فقط رنج و اندوه برايم به ارمغان مي‌آورد. نمي‌دانم چند وقت است كه خواب نديده‌ام. اصلاً حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم كه مدت‌هاست كه چشم بر هم نگذاشته‌ام. هر شب چشم مي‌دوزم به تاريكي تا تو را پيدا كنم و بعد مي‌بينمت كه در آغوش مرد غريبه‌اي خفته‌اي. غريبه‌اي كه چهره‌اش را تاريكي در خود پنهان كرده است اما من براي انتقام زشت‌ترين چهره را در دفتر نقاشيم برايش كشيده‌ام.
باز دارم هذيان مي‌گويم. يكي مرا بيدار كند. شما را به خدا تكانم بدهيد، اصلاً مرا از پنجره بيرون بياندازيد.
بلند مي‌شوم، مي‌روم لب پنجره مي‌نشينم و پاهايم را آويزان مي‌كنم. چقدرهوا سرد است! نسيمي دزدانه مي‌آيد توي اتاق و چشم‌چراني مي‌كند. پرده به سمتت موج مي‌گيرد، ملافه‌ات كنار مي‌رود و قوس زيباي سينه‌ات نمايان مي‌شود. دارم ديوانه مي‌شوم نسيم!
سر بر مي‌گردانم، رو‌به‌رويم حالا ظلمتي است بي‌ستاره، سكوتي است بي‌صدا. زمين چقدر پايين رفته خدايا! چشمانم را مي‌بندم و دستانم را ول مي‌كنم و آرام شيرجه مي‌زنم درون سياهي. باد پيراهنم را جمع مي‌كند و مي‌پيچاند دور گردنم. دارد خفه‌ام مي‌كند، لعنتی!
دستانم را باز مي كنم انگار كه دعا مي‌خوانم. چيزي از سياهي بيرون مي‌آيد و مرا در آغوش مي‌كشد. آرامش غريبي تنم را گرم مي‌كند. سبك مي‌شوم و مثل پر در هوا‌ به اين سو و آن سو مي‌روم.
باد لباس‌هايم را برده و لخت‌و‌عور بين زمين و آسمان معلقم. رو به آسمان برمي‌گردانم، كور‌سويي از پنجره‌ي اتاقت هنوز سياهي را مي‌شكافد. پس چرا به زمين نمي‌رسم؟ انگار هنوز هزار طبقه‌ي ديگر مانده است. پس اين زمين لعنتي كجاست؟
چقدر سبك شده‌ام. خودم را احساس نمي‌كنم. انگار مرده‌ام و حالا در جهان ديگري هستم. اما چرا هنوز پنجره را مي‌بينم و آن پرده‌ي سفيد را كه در تاريكي تكان‌مي‌خورد؟
دوباره هذيانهايم شروع شد، يكي بيدارم كند!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 18:14  توسط علیرضا7ساله  | 

ايستاده‌ام روي بلندترين تپه‌ي دشتم و به پايين نگاه مي‌كنم، تپه از دل مه بيرون آمده و ذرات خنك مه را تا اين بالا آورده، تا زير پاي من.
مه روشن است و نور مي‌دهد. يك نور سفيد كه كم‌ و‌ زياد مي‌شود. انگار چيزي در دل مه مي‌تپد. سكوت مي‌كنم، سرم را مي‌آورم پايين، دستم را دور گوشم حلقه مي‌كنم؛ گوش مي‌دهم. صدا مي‌آيد، صداي قلب مه.
راه مي‌افتم به سمت پايين. جلويم را نمي‌بينم. پاهايم از درون مه به روي شيب نرم تپه فرود مي‌آيند. پايم را كه پايين مي‌آورم يك احساس خيس و نرم تا مچ پايم بالا مي‌آيد.
خداي من! من بر ابرها راه مي‌روم. پاهايم نور خيس ابر را به درون خود مي‌كشند. نور بالا مي‌آيد و تمام تنم را روشن مي‌كند.
افق صاف و يكدست تا بي‌نهايت گسترده شده است. فقط گاهي نوك تپه‌اي از مه بيرون آمده و آسمان را تماشا مي‌كند. جلوتر مي‌روم و با كنجكاوي كودكانه‌اي همه چيز را نگاه مي‌كنم. يك احساس قديمي به سراغم مي‌آيد. يك بوي آشنا. همه چيز اينجا برايم آشناست. مثل رحم مادر است، اما خيلي بزرگتر.
مه زير پايم مي‌زند. تكانهاي قلبش را احساس مي‌كنم. تكان‌ها از جايي كه پر‌نورتر است مي‌آيند و مثل يك موج از زير پايم مي‌گذرند. نور همه جا را فرا گرفته، ستاره‌ها ديده نمي‌شوند. حتي مهتاب هم زير اين نور ذوب مي‌شود. نورها حالا صدا هم دارند، صدايي كمي بيشتر از سكوت.
جلوتر مي‌روم. راه‌رفتن روي نور سخت است، دست‌ها را باز مي‌كنم تا تعادلم را حفظ كنم. صدا كم‌كم‌ بيشتر مي‌شود حتي بيشتر از نور.
ديگر نيازي به تعادل ندارم. دست‌هايم را پايين مي‌آورم و در نور و صدا غوطه‌ور مي‌شوم. انگار در گردابم. هي مي‌چرخم و موج مي‌گيرم.
همه چيز محو‌شده است. ديگر از مه، تپه، و ستاره خبري نيست. فقط نور است و صدا. يك نور سفيد با صدايي كمي بيشتر از سكوت.
به خودم نگاه مي‌كنم. ديده نمي‌شوم شك برم مي‌دارد. نكند مرده‌ام!؟ مي‌خواهم روي خودم دست بكشم اما نه دستي دارم و نه تني كه بر رويش دست بكشم. نور و صدا وجودم را تسخير كرده‌اند.
زلال شده‌ام مثل نور، مثل صدا.
من مرده ام نسیم!؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 17:59  توسط علیرضا7ساله  | 

دارم آرزوهايم را مرور مي‌كنم اما از صبح هر چه به كله‌ام فشار آوردم چيزي به خاطرم نيامده انگار ذهنم از هر چه روياست خالي شده. دست بر روي قلبم مي‌كشم كه هنوز مي‌تپد اما صدايش يك انعكاس مداوم تهي است، صدايي كه در خلاء هي مي‌رود و برمي‌گردد.
نسيم‌جان! مردان بزرگ سري پر از رويا دارند و قلبي لبريز از عشق. اما حالا از آن همه عشق و رويا، فقط انتظاري سرد و كشنده بر وجودم ماسيده است.
آن انتظار شيرين عصر گرم تابستان را به ياد بياور و خيابان ولي‌عصر را كه غروب‌ها پر از آدم مي‌شد. تو مي‌آمدي و مثل هميشه لبخند بر لب داشتي. نگاهت تمام حرف‌هاي نگفته‌ام را مثل برف در دهانم آب مي‌كرد و بعد فقط نگاه‌ بود و لبخند كه سكوتمان را لبريز مي‌كرد.
ـ چقدر خوشگل شدي امروز نسيم!
دلم نمي‌خواهد كسي نگاهت كند. تاكسي مي‌گيرم و سوار مي‌شويم اما چند خيابان آن طرف‌ تر در ترافيك گير مي‌افتيم و ما چقدر خوشحال مي‌شويم. (هميشه برای عشق بازی بهانه هست) دستت را مي‌گيرم و به نرمي نوازش مي‌كنم با شيطنت لبخند مي‌زني. انگار تو هم همين را مي‌خواهي. مسافران ديگر خسته و بي‌حوصله‌اند هي به ماشين‌ها نگاه مي‌كنند و هي به ساعت‌هايشان و آه مي‌كشند اما من و تو در بهشتيم انگار!
دستم را در دستانت مي‌گيري و لبخند مي‌زني.
ـ بيا به هم يه قولي بديم.
مي‌دانم چه مي‌خواهي بگويي. اين عهدي است كه هر روز با من مي‌بندي.
ـ باشه قبولِ، بگو.
ـ قول بده هيچ وقت تركم نكني.
ـ باشه قول مي‌دم.
ـ نه،اينجوري نه، دستت رو بذار رو قلبت.
دستم را مي‌گذارم سمت چپ سينه‌ام، همان جايي كه يك چيزِ قلمبه مدام تكان مي‌خورد. همان كه وقتي تو را ديدم كشفش كردم.
ـ قسم مي‌خورم.
مي‌خندي،انگار خيالت راحت مي‌شود كه هميشه مي‌مانم. اين سادگي كودكانه چقدر به تو مي‌آيد نسيم!
دستم را كف دستت مي‌گذاري و مي‌گويي:
ـ حالا خوب اينايي رو كه مي‌گم گوش كن. چون بعدش بايد جواب بدي.
نوك انگشت كوچكم را بين شست و انگشت اشاره‌ات مي‌گيري و نرم فشارش مي‌دهي.
ـ اين يعني كه دوستت دارم.
انگشت انگشترم را فشار مي‌دهي.
ـ اين يعني كه عاشقتم.
انگشت وسط…
اين يعني ديوونتم.
انگشت اشاره…
ـ و اين يعني تا آخر دنيا باهات مي‌مونم.
به شوخي مي‌گويم:‌
ـ ولي يكيش موند كه؟! شستم رو نگفتي!
شستم را محكم فشار مي‌دهي، آنقدر كه مي‌خواهم جيغ بزنم.
ـ اين هم واسه اينه كه اگه تركم كني پوستت رو باهاش بكنم.
با هم مي‌زنيم زير خنده و قهقه‌يمان سكوت ماشين را مي‌شكند. بغل دستيم با غيض به من نگاه مي‌كند و بعد به ساعتش و باز آه مي‌كشد.
به زور جلوي خنده‌ات را مي‌گيري و خيلي جدي ـ مثل خانم‌ معلم‌ها ـ مي‌گويي:
ـ حالا نوبت تويه. زودباش جواب بده.
دستت را كف دستم مي‌گذاري. گرماي دستت را كه احساس مي‌كنم ترس برم مي‌دارد كه نكند اشتباه كنم.
ـ اين يعني دوستت دارم.
ـ عاشقتم
ـ ديوونتم
ـ مال مني تا آخر دنيا
ـ اينم يعني كه اگه تركم كني پوستت رو مي‌كنم.
مي‌خندي، مي‌خندم
ـ آفرين پسر گلم
اين را مي‌گويي و سرت را روي شانه‌ام مي‌گذاري و آسوده به خواب مي‌روي
هوا دارد كم‌كم تاريك مي ‌شود. از پشت شيشه‌ي ماشين به پنجره‌هايي نگاه مي‌كنم كه يكي‌يكي روشن مي‌شوند و به سياهي فكر مي‌كنم كه همه جا را فرا مي‌گيرد، حتي چشم آدم‌ها را. مسافران خسته به خواب رفته‌اند. به صورت زيبا و معصومت چشم مي‌دوزم.
مي‌داني نسيم‌جان؟‌! خواب كه بر چهره‌ات سايه مي‌اندازد، مثل فرشته‌ها مي‌شوي، من هم مي‌نشينم و تا آخر دنيا فرشته‌ي زندگيم را تماشا مي‌كنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:56  توسط علیرضا7ساله  | 

دلِ خوشي دارم امشب نسيم! مي‌خواهم قدم بزنم. مي‌داني كه قدم زدن يكي از لذتهاي زندگيم است مثل چايي خوردن و تماشاي فوتبال. مثل دراز كشيدن روي چمنهاي خيس و تماشاي ستاره‌هاي آسمان.
از دفتر مجله كه بيرون مي‌آيم هوا تاريك شده، خيابان شلوغ است. سرم را پايين مي‌اندازم و به آرامي از لا‌به لاي آدمها مي‌گذرم. از گوشه و كنار مي‌روم تا مجبور نشم به خاطر كسي راهم را كج كنم. هميشه بعد از پل كريم‌خان، روبه‌روي كتابفروشي مي‌ايستم. ويترينش را دوست دارم . كلي كتاب خود اين جاست كه تماشايشان هم با سوادم مي‌كند. هر روز يك شعر جديد مي‌نويسند و مي‌گذارند داخل ويترين. شعري كه غريبه‌اي پيشكشت مي‌كند نمي‌تواني كه نخواني. مثل شيريني بوسه‌اي است كه بي‌هوا مي‌نشيند روي گونه‌ات، وقتي كه داري براي خودت روزنامه مي خواني.
بعد از كتابفروشي، سمت راست پارك عجيبي است كه در آن به جاي درخت، تير چراغ برق كاشته‌اند. هميشه اينجا روز است با اين وجود هيچ وقت آدم زيادي اينجا نمي‌بينم. حالا هم خالي خاليست، مثل شهر ارواح.
دستهايم را توي جيبم فرو مي‌كنم و آرام براي خودم قدم مي‌زنم. دلم مي‌خواهد تا خانه پياده بروم. بي خيالِ بي خيالم امشب، چيزي نمي‌تواند حالم را خراب كند. اما اتفاقها هميشه در نامتحمل‌ترين زمان و در نامناسب‌ترين مكان ممكن رخ مي‌دهند.
ميدان وليعصر كه مي رسم، يك لحظه سرم را بالا مي‌آورم تا ببينم كجا هستم كه تو را مي بينم، وسط شلوغي آدمها، لابه‌لاي نور ويترين ها و صداي ماشينها.
يك مانتوي كوتاه، شلوار قهوه‌اي، كفشهاي كتاني و روسري آبي پوشيده‌اي. سفيدي مچ پا هايت فاصلة لبة تا خوردة شلوار تا كتاني‌ات را پر كرده. چهره‌ات را نمي‌بينم، اما نرمي قدمهايت برايم آشناست ، چه قشنگ راه مي‌روي، انگار كه برزمين پر از برف قدم مي‌گذاري. پشت مانتويت از بالا ی نشيمنگاه كشيده مي‌شود و در گودي كمرت چين مي‌خورد. موهايت از زير روسري كوتاهت نمايان شده و بعد از آن سفيدي نقره فام گردنت، كه چون مهتاب مي‌درخشد و شره مي‌كند توي هوا، روي سر و صورت آدمها، روي درختهاي بلوار كشاورز و حتي روي آسفالت خيابان. همه جا سفيد مي‌شود. انگار شب ناگهان به پايان رسيده و سپيده زده است. ديگر چيزي نمي‌بينم به جز سفيدي...
قرمز تندي سفيدي را مي‌درد. چراغ عابر پياده قرمز مي‌شود مي‌ايستي ، مي‌ايستم. خيلي نزديكت نمي‌شوم. مي‌ترسم، هميشه مي‌ترسيدم، نزديكت كه مي‌شدم ترسناك مي‌شدي، آنقدر زيبا كه مجنون مي‌شدم. آنقدر داغ كه مي‌سوختم.
پسري نگا هت مي‌‌كند، جلوتر مي‌آيد و كنارت مي‌ايستد. لبهايش مي‌جنبد. چيزي مي‌گويد سرت را مي‌چرخاني و نگاهش مي‌‌كني. لبانت از هم باز مي‌شود. انگار تو هم چیزی می گو یی. واي خداي من!‌ تيري وارد مغزم مي‌شود از گردنم پايين مي‌آيد، ستون فقراتم را طي مي‌كند و به پاهايم مي‌رسد. مثل درختي در باد مي‌لرزم و از ريشه سقوط مي‌كنم. كاش مي‌توانستم او را خفه كنم.
چراغ سبز مي‌شود پسرك شانه به شانه‌ات راه مي‌رود و حرف مي زند، پاهايش روبه جلو مي‌رود اما چشمانش به تو خيره مانده. از سر خيابان حجاب دور مي‌زنيد، مي‌رويد توي پياده رويِ تاريكِ آن سوي خيابان و به سمت ميدان وليعصر بر مي‌گرديد. پسرك از تاريكي استفاده مي‌كند، مي خواهد دستت را بگيرد. اما دستت را مي‌كشي. پياده رو خلوت است. پسرك هنوز اصرار دارد كه دستت را بگيرد اما نمي‌گذاري، بي خيال مي‌شود و باز شروع مي‌كند به فك زدن. نگاهش مي‌كنم، چقدر زشت است اين احمق؛ شانه‌هاي آويزان، موهاي ژل زدة سيخ سيخ، با آن شلوار گشادش كه تا زانوهايش پايين آمده؛ انگار ناگهان لباسش كه نه، خودش آب رفته. مارك شورتش ديده مي شود! خاك بر سر احمقت!
پسرك هنوز حرف مي‌زند. حتي يكبار هم زحمت چرخاندن سرت را نمي‌دهي، انگار نه انگار كه دارد براي تو ور مي‌زند و خالي مي‌بندد، از خودش مي‌گويد، شايد هم چند كلمه‌اي از پائولو كوئيلو يا جبران خليل جبران. اما پسرها در اين جور موقعيت ها هر چه بگويند چرت و پرت است.
اي كاش برگردي و نگاهم كني. مي‌خواهم مطمئن شوم كه نسيمِ من نيستي، تا با خيال راحت به خانه بروم و تا صبح راحت بخوابم. بعضي وقتها آدمها كاملاً عوض مي‌شوند و تنها شباهتي كه به آدم قبلي دارند فقط اسمشان است.
نسيم جان! زندگيم شده يك ظرف پر از حباب، ‌حبابهايي كه در عميق‌ترين لاية ذهنم شكل مي‌گيرند.آرام جدا مي‌شوند و رقص كنان به سطح مغزم مي‌آيند و لحظه‌اي بعد روي سلولهاي خاكستري مغزم مي‌تركند. در كسري از ثانيه تمام خاطراتت جلوي چشمانم شكيل مي‌گيرند و بلافاصله نابود مي‌شوند.
زمين زير پايم كش مي‌آيد و من قدم بر رد پاي خودم مي‌گذارم. هر چه راه مي‌آيم نه به تو مي‌رسم و نه به ميدان ولي‌عصر. بلوار كشاورز امشب تا آخر دنيا ادامه دارد.
باز هم به چراغ مي‌رسيم. پسرك هنوز حرف مي‌زند. زل مي‌زنم به چراغ. قرمز، زرد، سبز قرمز، زرد، سبز... تكيه مي‌دهم به پاية فلزي چراغ. تو و پسرك به آنسوي خيابان مي‌رويد و وسط تاريكي گم مي‌شويد. ناي راه رفتن ندارم. همانجا مي‌نشينم و چشمانم را مي‌بندم. امشب رنگها از تن اشيا فرار مي‌كنند و مرزها را به هم مي‌ريزند. سبزي برگها، رنگ شاد ويترينها و قرمزي چراغ چشمك زن، شره مي‌كنند و پخش مي‌شوند توي هوا، از پلكهاي بسته‌‌ام مي‌گذرند و وارد سفيدي چشهايم مي‌شوند. چشمانم را باز مي‌كنم يك رنگين كمان بزرگ همه جا را پوشانده است خيابانها خلوت شده و آدمها رفته‌اند. نمي‌دانم ساعت چند است. روي چمنهاي خيس دراز مي‌كشم و خودم را بغل مي‌كنم مي‌خواهم بخوابم نسيم! هوا خيلي سرد است، كاش كسي برايم آتش روشن كند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 21:22  توسط علیرضا7ساله  | 

امروز سيزده‌بدر است. آدمها با ماشينهايشان هجوم آورده‌اند به دشت من. دور تا دور دشتم پر است از آدم و ماشين. از لابه‌لايشان صدا مي‌آيد. صداي هياهو، صداي خنده.

براي خودم قدم مي‌زنم سرم پايين است. از بين آدمها و ماشينها مي‌گذرم و به صورتهايشان نگاه مي‌كنم، به خنده‌هايشان و به سبزه‌هايي كه پلاسيده است.

پيرمردی مي‌نشيند روي علفها كنار پيرزن و بازي بچه‌ها را نگاه مي‌كند. مرد قد بلند با زني قدم مي‌زند. پسري، يواشكي لبهاي دختر را مي‌بوسد، دخترك سرخ مي‌شود. مثل روبان سبزه‌هاي پلاسيده.

عجيب است كه توي اين همه شلوغي، دشتم آرام است. خوابيده است انگار.

هر چه راه مي‌روم اين آدمها تمام نمي‌شوند. گوشه و كنار دشتم را پر كرده‌اند. نشسته‌اند تنگ هم روي علفها، انگار قرار نيست هيچ‌وقت به خانه‌هايشان برگردنند.

نزديك عصر است. هوا خنكتر شده و آدمها همچنان با هم حرف مي‌زنند.

ـ توپم رو بنداز لطفاً.

توپ مي‌خورد به زانويم و جلوي پايم مي‌افتد. يك توپ قرمز، مثل لپهاي دخترك وقتي كه خجالت كشيد.

نگاه مي‌كنم به توپ و به پسرك كه هنوز منتظر است و بي‌خيال از كنار توپ مي‌گذرم. از پشت سر صداي پسرك را مي‌شنوم كه با غيظ توپش را شوت مي‌كند.

سايه‌ها كمرنگ شده‌اند. خدا را شكر، آسمان دارد پر از ابر مي‌شود. اين جوري آدمها زودتر مي‌روند.

اينجا كه درخت دارد شلوغتر است. مي‌پيچم و به سمت ديگري مي‌روم. كسي به من تنه مي‌زند. سرم را بلند مي‌كنم و نگاهش مي‌كنم. دختري است با مانتوي كرم وكفشهايش قهوه‌اي نوك تيز، چشمهايش خاكستري است مثل آسمان ابري، ابروهايش كماني است كه با چشمهايش آسمان را نشانه گرفته.

مي‌خندد، نگاهش مي‌كنم، قدمهايم تند مي‌شود مثل ضربان قلبم و از كنارش مي‌گذرم.

حالا ابرها همه جا را پوشانده‌اند. مه پايين آمده و آرام‌آرام كلة آدمها را ناپديد مي‌كند. دستها سراسيمه همه چيز را جمع مي‌كنند، پاها به سمت ماشينها مي‌دوند. آدمهاي بي‌سر از ابر و مه و باران مي‌ترسند. سوار مي‌شوند و از دشتم مي‌گريزند.

مي‌داني نسيم! تنهايي من مثل يك بالن بزرگ است وسط اين همه آدم، وقتی از تنهاييم می گويم، اين بالن هي باد مي‌كند و بزرگتر مي شود و آدمها را از دور و برم پراكنده مي‌كند. به خاطر همين است كه هربار نامه‌ام به پايان مي‌رسد، احساس مي‌كنم كه تنهاييم مثل يك دانة باران خورده باد كرده و در آستانة‌ تركيدنم.

نسيم جان! من فرزند اين دشت غريبم، ساكن جزيرة تنهايي و بين من و آدمها اقيانوس بي‌انتهايي است به نام سكوت. گفتم سكوت، ياد دشتم افتادم كه دوباره در سكوت بيدار شده. خدا را شكر! دوباره اين دشت مال من شد. حالا هم كه تازه سر شب است، مي‌روم تا خود صبح قدم بزنم،.

تو نمي‌آيي نسيم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 16:52  توسط علیرضا7ساله  | 

اگر آسمان باز شود، همين روزها پرواز مي‌كنم. خيلي وقت است كه خورشيد را نديده‌ام. نمي‌دانم چرا بهار امسال آسمانش اين قدر گرفته است. دلم براي همة چيزهاي قشنگ تنگ شده؛ مثل تو، مثل روياهايم.

از آخرين ديدار خيلي وقت است كه گذشته. ديگر چهره‌ات را به ياد نمي‌آورم، فراموشي نعمت بزرگي است وقتي كه نيستي، اما درمان دردم نيست. هيچ چيز درمان اين درد نيست.

مي‌داني نسيم‌جان! بين تنهايي و تنها بودن هزار روز فاصله است و بين من و تو هزاران سال. آن قدر كه همة راههاي دنيا به گرد آن نمي‌رسند.

حوصلة هيچ‌چيز و هيچ‌كس را ندارم. حتي از اين وق‌ناله‌ها هم خسته‌ام. شايد نوشتن هم ديگر بيهوده باشد. نوشتن به حرف زدن در سكوت مي‌ماند. سكوت هم آن‌قدر بزرگ و تهي است كه همه چيز را در خود فرو مي‌برد. تو را در همين سكوتها يافتم و گم كردم.

ـ حواست كجاست؟

ـ همين جا.

ـ چرا ساكتي؟

ـ دارم فكر مي‌كنم.

ـ به چي فكر مي‌كني؟‌

ـ نمي‌دانم.

به خدا صادقانه‌ترين جواب همين «نمي‌دانم» است. اعتراف، درماندگي نيست سرآغاز صداقت است.

كجايي نسيم‌جان! از هر كه سراغت را مي‌گيرم مثل احمق‌ها نگاهم مي‌كند وقتي نشانه‌هايت را مي‌پرسند هر چه به كله‌ام فشار مي‌آورم، چيزي به خاطر نمي‌آورم. آخرين يادگار لبخندت بود كه روي شيشة اين قاب عكس ماسيده است. اصلاً اين زن را نمي‌شناسم، نمي‌دانم براي چه آن را روي ديوار كوبيده‌ام، نمي‌دانم!

 بعضي شبها خواب مي‌بينم كه مرده‌ام. از خواب مي‌‌‌‌‌‌‌پرم و باز خواب مي‌‌بينم كه مرده‌‌‌ام، وقتي اميد نباشد. مرگ خيلي زود در مي‌زند. اصلاً مردن آن‌قدرها هم كه مي‌گويند وحشتناك نيست،‌ مثل تاريكي است كه ناگهان هجوم مي‌آورد به چهار گوشة اتاق،‌ وقتي كليد برق را مي‌زني،‌ مثل چيزي است كه مي‌نويسي و بعد خطش مي‌زني. مثل آخرين «خداحافظي»‌ است كه «به اميد ديدار» به همراه ندارد.

آن همه آرزو، آن همه رويا دارد گم مي‌شود در پشت آسمان دودي رنگي كه نمي‌دانم كدام دست بد ذاتي روي سرم نقاشيش كرده است.

دارم به ته خط می رسم. اگر همين روزها بميرم اصلاً تعجب نمی کنم. ديگر حسابی قاطی کرده ام.

عصر كه مي‌شود مي‌روم توي خيابان،‌ راه مي‌روم و با صداي بلند با خودم حرف مي‌زنم:

‌ «من مي‌دانم كه آسمان چقدر است. مي‌دانم خدا كوچك است،‌ درست به اندازة بزرگي دلم. مي‌دانم كه زندگي و مرگ ساده‌ترين معماهاست.» آن‌قدر حرف و حديث در دلم ريخته، كه مي‌ترسم دهان باز كنم. يادم هست، هميشه مي‌گفتي غمي در چشمانت لانه دارد و بغضي در گلويت. يعني من پر بودم از اين همه چيز؟

 آدمهاي ديگر هيچ شباهتي به تو ندارند. يا غريبه‌اند يا آشناي زودگذر. آن‌قدر مچاله شده و خسته‌ام كه كسي نمي‌ماند. وصال كه از موعدش بگذرد،‌ همان نوش‌داروي بعد از مرگ سهراب است و مرگ براي بيماري كه لحظه‌هايش پر از درد و رنج است، عين زندگي است. اگر نيايد، قبل از آنكه بميرم، نابود مي‌شوم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 16:4  توسط علیرضا7ساله  | 

اتفاقها هميشه عجيبند، حتي اگر تكراري باشند. هر جا كه اتفاق عجيبي رخ مي‌دهد، آدمها سراسيمه به سوي ديگري فرار مي‌كنند. اما من به آنجا كشيده مي‌شوم چون مي‌‌‌‌دانم كه اتفاقها از تو زاده مي‌‌‌شوند. هرچقدر من ساده بودم تو پيچيده بودي و عجيب!

انگار همين ديروز بود كه نشستيم كنار جاده و من با هزار زحمت آتش روشن كردم تا سرماي غروب وجودت را نلرزاند. با هم حرف زديم، خنديديم، چاي خورديم و در سكوت به تماشاي شب نشستيم كه چگونه چادر سياه ستاره دارش را بر سر مي‌كشيد.

حرفهايت بوي شادي مي‌داد،‌ طعم يكجور شيدايي. وقتي شعر جديدت را برايم خواندي چشمهايت مي‌خنديد. شعرت كه تمام شد، چاي ريختم براي خودم و تو. ليوان را توي انگشتهايم گرفتم و آوردم بالا تا بخارش صورتم را گرم كند. از پشت مه داغ نگاهت كردم چشمهايت برق مي‌زد. در هر چشمت آتشي روشن بود يكي براي من، يكي براي تو به نشان دلهاي عاشقمان.

تا خود صبح بيدار بوديم حرف زديم و بعد كنار همان آتش دراز كشيديم. سرت روي سينه‌ام بود آخرين بار كه نگاهت كردم، ستاره‌ها كه در سپيدي صبح گم شدند ما هم به خواب رفتيم.

چشمانم را كه باز كردم، آتش خاموش شده بود و تو نبودي، ايستادم و دشت را جستجو كردم. باد مي‌آمد و خاكستر آتش را به آسمان مي‌‌‌برد هر چه نگاه كردم اثري از تو نديدم.

حالا خيلي وقت است كه از آن روز گذشته. اما هنوز اين جاده را به هوايت مي‌روم و مي‌‌آيم. آنقدر كه آنرا عين كف دستم مي‌‌‌شناسم. جايي كه آتش بود، حالا پر از علف شده. همين ديروز كه از كنارش گذشتم يك شقايق وحشي ديدم كه انگار همان لحظه از خاك بيرون آمده بود.

نسيم جان! در اين آمدن و رفتنهاي شبانه بعضي وقتها آنقدر نزديكت مي‌شوم كه صداي نفسهايت را مي‌شنوم. هي به اسم صدايت مي‌زنم و منتظر مي‌مانم. اما جوابي نمي‌شنوم. مي‌دانم كه مرا مي‌بيني و صدايم را مي‌شنوي. حتي لحظه‌اي درنگ مي‌كني. اما‌ لبخند مي‌زني، راهت را مي‌كشي و مي‌روي.

مي‌‌‌‌‌داني نسيم ؟! زندگي مثل شعر است،‌ بايد دوبار آن را بخوانيم. يك بار براي آنكه بفهميم و بار ديگر براي آنكه لذت ببريم

من زندگي را فهميده‌‌‌ام نسيم! كمكم كن تا از آن لذت ببرم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 4:7  توسط علیرضا7ساله  | 

بهار دارد مي‌آيد و شولاي سبز خود را بر پوست خشك روياهايم خواهد كشيد و باز اين آسمان يخزده لبخند خورشيد را خواهد ديد. بهار مي‌آيد و سكوت سياه اين شب طولاني از دشت خا طراتم كوچ خواهد كرد.

اين روزها احساس مي‌كنم كه هي كسي صدايم مي‌زند. از جايم برمي‌خيزم و صدا را جستجو مي‌كنم دستانم را به درون سياهي مي‌فرستم و چنگ مي‌اندازم تا آن را بگيرم اما فقط رد نمناكي در دستانم مي‌ماند و ديگر هيچ! و باز صدايي كه نمي‌دانم از كجا مي‌آيد.

عجيب تنها شده‌ام نسيم! حتي سايه هم ندارم. مي‌بيني اين دشت تيره چقدر به من مي‌آيد؟! مي‌‌‌‌شنوي روزهايم چقدر ساكت و خالي شده‌‌اند!؟ آن پرنده‌هاي مهاجر در آن سوي افق براي هميشه به سينه آسمان يخ زده‌اند و خورشيد انگار تا ابد در پشت كوهها به خواب رفته است.

نه نسيمي نه پرنده‌اي و نه مترسكي، فقط من مانده‌ام و اين كودك هفت ساله كه مدام بهانه‌ات را مي‌گيرد و هرروز پابه‌پاي من آنقدر اين دشت را مي كاود كه از خستگي هلاك مي‌شود و در آغوشم به خواب مي‌رود و باز من مي مانم و دنيايي كه دوستش ندارم من مي‌مانم و رشته‌اي كه ديگر گسسته است.

امشب تمام اين سرزمين را جستجو مي‌‌كنم و روزني پيدا مي‌كنم و ريسماني تا آنرا از روزن شب بياويزم واز اينجا بروم. اين دشت لحظه به لحظه سياهتر مي‌شود حتي لحظه ها هم يخ بسته‌اند. اينجا شبها مهتاب ندارد و ظلمت آنقدر سنگين است كه به زمين ميخكوبت مي‌كند اينجا پاسخ سكوت سكوت است و پاسخ فرياد بازهم سكوت.

نسيم جان!‌ تو كه رفتي زندگي هم از اينجا كوچ كرد. من ماندم و خاطراتمان كه محكوم شده‌ام تا آخر عمر در پس ذهنم پوسيد‌گيشان را نظاره كنم. تو كه بودي همه چيز عالي بود آسمان مي‌درخشيد و شادي زير پوست زمين مي‌خزيد. با تو حتي خداهم مال من بود و حالا بي تو  حتي خودم را  از دست داده‌ام.

بگذريم نسيم! ديگر بيش از اين سرت را به درد نمي‌آورم خداحافظ.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 3:18  توسط علیرضا7ساله  | 

همين چند لحظه پيش «هشت كتاب» را بستم و گوشة دنجي گذاشتم تا چشمم به آن نيفتد. ديگر مدتهاست كه از سهراب فاصله گرفته‌ام. سهراب شبيه آن قسمتي از من است كه دوستش ندارم. او با همان چشماني دنيا را مي‌‌بيند كه من از حدقه درآوردم و گذاشتمشان داخل گلدان خالي پشت پنجره، كنار گلدان شمعداني.

آن چشمهاي سهرابي حالا در زير خاك خفته است. ديگر از دستشان راحت شدم فقط بعضي وقتها آبشان مي‌دهم تا خشك نشوند.

زيبايي چشمها را كور مي‌كند، سر و صدا راه مي‌اندازد و فخر مي‌فروشد اما آن حقيقت محجوبي كه پشت اين زيباييست، هميشه ساكت و صبور است و منتظر كه شايد روزي كسي كشفش كند. به قول شازده كوچولو: «آنچه اصل است از ديده پنهان است».

نسيم جان! آن تپه را يادت هست كه عصرها در دامنه‌اش دراز مي‌كشيديم و ابرها را نگاه مي‌كرديم؟ همان كه با سنگيني خود را تا آسمان كشانده بود تا سبزي تنش را به رخ آبي آسمان بكشد. يادت هست تا مدتها از جنگل انبوهي كه درست از پشت همين تپه آغاز مي‌شد بي‌خبر بوديم؟

در دنياي كوچك ما هميشه چيزي چيز ديگري را مي‌پوشاند و مجموع اين چيزها حقيقت را. پس آن چشمي كه نمي‌تواند از اين لايه‌هاي هزار تو بگذرد همان بهتر كه زير خاك دفنشان كنم.

ديشب خواب بودم كه صدا آمد. احساس كردم كه دارد باران مي‌آيد. صداي آوازش را بر پنجره ‌شنيدم. ترسيدم رويا باشد؛ از جايم جم نخوردم و گذاشتم اين روياي خيس تا صبح ببارد.

راستي! نسيم دلم مي‌خواهد مسافري كه قبل از من اينجا بوده پيدا كنم. فكر كنم گلدان شمعداني‌اش را جا گذشته است. شايد آن دو گل قرمز شمعداني چشمان همان مسافر است كه درشان آورده و انداخته داخل گلدان و صبح فردايش از اينجا رفته است. وقتي من آمدم،‌ گلدان همين جا بود، پشت پنجره، ‌من هم تكانش ندادم. تازه گل داده بود ترسيدم پژمرده شود. حتي به آن آب هم ندادم فكر كردم تماشاي باران برايش كافي است. بعضي چيزها براي ما آدمها عجيب است اما گياهان به باران كه مي‌انديشند سيراب مي‌شوند. مثل من كه به تو فكر كردم و عاشق شدم.

اين خانه حس غريبي دارد. از وقتي واردش شد‌م تمام گذشته‌ام را فراموش كرده‌ام انگار دوباره به دنيا آمدم. هر آنچه از گذشته‌ داشتم پشت در اين خانه جا گذاشته‌ام.

روزها مي‌نشينم در خانة كوچكم، تكيه مي‌دهم به ديوار،‌ كنار بخاري چوبي. آدمها مي‌آيند مرا مي‌بوسند. بهار را تبريك مي‌گويند و مي‌روند اما هيچ كدامشان را نمي‌شناسم. حالا كه فكر مي‌كنم قيافه‌هايشان يادم نمي‌آيد.

اين روزها زياد به تو فكر كرده‌ام نسيم. آنقدر كه لذت بخش‌‌ترين كاري كه يك آدم غمگين در بهار انجام مي‌دهد را ترك گفته‌ام؛ يك هفته است كه قدم نزده‌ام!

امشب دلم سنگ شده. چسبانده مرا به زمين سرد و يخزده، انگار نه انگار كه چند روز است از بهار گذشته، هوا هنوز سرماي زمستان را به دوش مي‌كشد. چند روز پيش برف آمد. آبها يخ بستند و شكوفه‌هاي زرد‌آلو يك شبه سياه شدند و به زمين افتادند. شايد هم برف همان شكوفه‌هاي يخ بستة‌ درختان است! حالا ديگر فرقي نمي‌كند. بگذريم.

تا چند روز ديگر زمين گرم مي‌شود. علفها شرمگنانه سر از زير خاك بيرون مي‌آورند و‌ آرام به سوي ابرها مي‌روند. زمين سبز مي‌پوشد و آسمان نيلي. درختها، حتي پيرترينشان با كمترين نسيمي تكان مي‌خورند و شاخه‌‌‌‌هايشان را به ابرها مي‌كشانند و هي مي‌چرخند و رقص‌كنان ابرها را پراكنده مي‌كنند.

امشب آمده‌ام روي پشت‌بام كاهگلي خانه‌ام تا به آسمان نزديكتر باشم. دلم چوب مي‌خواهد، چوبهايي كه در آتش بيندازم و صداي سوختنشان را بشنوم.

دلم تنهايي مي‌خواهد يك تنهايي بزرگ كه پر باشد از سكوت و تاريكي. اما سكوتي كه صداي سوختن چوپ آنرا لبريز كند از همان حسي كه خودت مي‌داني.

حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم كه غير از تنهايي آروزيي ندارم. نخواستن فضيلت است اگر از بي‌نيازي باشد. اما هميشه اين گونه نيست. حداقل اين بار يك جور بي‌خيال شدن است. يك حالت دفاعي است در برابر اتفاقي كه دارد مي‌افتد. اما نمي‌دانم كه چيست.

آتش به دور چوبهايي كه مي‌سوزند مي‌رقصد. خودم را بغل مي‌كنم. زانوهايم داغ شده،‌ چانه‌ام را روي داغي زانوهايم ولو مي‌كنم. آتشي در وجودم زبانه مي‌كشد.

كنار آتش دراز مي‌كشم مثل جنين در شكم مادر خودم را جمع مي‌كنم دستانم را مي‌گذارم لاي پاهايم. آتش پوستم را گرم مي‌كند و من آرام چشم بر هم مي‌گذارم. مي‌خواهم بخوابم نسيم!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 18:38  توسط علیرضا7ساله  | 

امشب مي‌خواهم از خودم بگويم و از زندگيم كه مثل رشد شبانه‌ي گياه آرام و بي‌صداست. مي‌خواهم از نورها و صداها حرف بزنم. از دو همزادي كه آرام‌آرام رخنه مي‌كنند و آرامش دنيا را به تاراج مي‌برند. دنيايي كه فقط دو شكل دارد يا روشن و پر‌هياهو و يا تاريك و پر‌سكوت.

من فرزند شبم نسيم! در تاريكي به دنيا مي‌آيم و قبل از طلوع نور مي‌ميرم. من و نور برادريم،‌ هر دو زاده‌ي تاريكي هستيم اما هيچ‌وقت با هم ديده نمي‌شويم.

 شب كه مي‌شود از شهر بيرون مي‌آيم، از زير سايه‌هاي سنگين خواب‌زده مي‌گريزم. لباس‌هايم را در‌مي‌آورم و لخت‌و‌عور به سوي سرزمينم قدم برمي‌دارم. كسي مرا نمي‌بيند. آدمهای با نور بيدار مي‌شوند و با نور مي‌خوابند. حالا منم و اين سرزمين صاف و پهناور، منم و اين دشت عريان‌تر از من. وقتي كه مي‌گويم دشت، منظورم يك سرزمين پهناور و صاف نيست. دشتِ من يك فضاي خالي بين زمين و آسمان است. جايي است كه اين دو با هم يكي مي‌شوند. شايد توي دنيا دشت‌هاي ديگري هم باشد اما مال من اين شكلي است.

وقتي در دشتم قدم ‌‌مي‌زنم، نمي‌دانم به جلو مي‌روم يا عقب، بالا يا پايين. اصلاً فرقي نمي‌كند، به هر سمت كه بروم به جايي نمي‌رسم و به هر نقطه‌اي كه چشم بدوزم چيزي جز سياهي نمي‌بينم. در دشت من جهت معني ندارد. هيچ چيز معني ندارد. بچه كه بودم دشتم كوچك‌تر بود. درخت داشت، پرنده داشت، مترسك داشت، صدا داشت، نور داشت اما حالا فقط دو چيز دارد:‌سكوت و سياهي. آن وقت‌ها از گوشه و كنار دشتم صداهايي مي‌شنيدم. صداي كودكي كه مي‌خنديد. صداي زوزه‌ي باد، صداي بال پرنده. بعد صداي هياهو شنيدم و در انتها يك پچ‌پچ آرام كه توي سكوت گم شد.

 اتفاق‌ها آنقدر آرام جايشان را به يكديگر مي‌دهند كه مرزها را نمي‌فهميم. مرز خيال و واقعيت، مرز مرگ و زندگي. مرز نورها و صداها. آن وقت‌ها به دشتم نور مي‌تابيد. نورهايي زرد كه اگر هوا ابري بود،‌ سفيد مي‌شدند. نورهايي كه علف‌ها را به سمت خود مي‌كشيدند و سايه‌هاي قشنگي روي زمين مي‌ساختند. اما نورها هم رفتند و ديگر نيامدند. مثل صداها. حالا مي‌دانم كه هر دويشان يكي‌اند. نورها صدا توليد مي‌كنند و صداها نور دارند.

دنياي نورها و صداها دنياي كوران و كران است. مي‌بيني و مي‌شنوي اما نه آنچه را كه هست، آنچه را كه اين دو همزاد برايت مي‌سازند. امشب هوا سردتر است. دارم مي‌لرزم اما مهم نيست خيلي زود عادت مي‌كنم. نسيم‌جان! تو هم فكر مي‌كني ديوانه‌ام؟! اما من عاقل‌تر از هميشه‌ام. كار مي‌كنم، درس مي‌خوانم، با ديگران حرف مي‌زنم و مي‌خندم. حتي چند وقت پيش اداي دلقك‌ها را در‌آوردم تا دوستانم را بخندانم. حالا حرف‌هايم را هي بخوان و بخند! به من،‌ دشت و زندگيم پوزخند بزن.

حالا بگذار کمی از زندگی برايت بگويم. زندگی آرام و هميشگی است. آنقدر که خيلی وقتها متوجه اش نمی شويم. زندگی ساده است، وقتی با عقلمان نگاهش می کنيم پيچيده می شود. زندگی همان اقيانوس طوفانی است که با موجهای سنگينش مدام به صخره ها می کوبد اما کمی پايين‌تر آرامش حکمفرماست. نسيم جان! من همان آرامش ابدی ام. آرام و تاريک و سرد.

راستي! خيلي وقت است كه صداي دريا را نشنيده‌ام. برايم بنويس. اصلاً برايم نقاشي‌اش كن و در پاكت بگذار تا اگر بادي راه گم كرده از اينجا گذشت برايم بياورد. فقط يادت باشد صداي دريا را بلند نقاشي نكني. آدم‌ها كنجكاوند و به صداهاي بلند حساس. پس قبل از آن كه نامه به دستم برسد آن را مي‌گشايند.

 نسيم‌جان! يادم هست كه يك بار از من پرسيدي كه تا كي مي خواهی بروی؟ ‌ سعي مي‌كنم ساده بگويم تا بفهمي: رفتن من آن گونه نيست كه تو فكر مي‌كني. در اين رفتن‌هاي شبانه نه خسته مي‌شوم نه راه گم مي‌كنم و نه به جايي مي‌رسم. چگونه ممکن است گم شوم وقتي به هر سمت كه می چرخم و می روم به جايي نمي‌رسم؟ راستش خيلي دلم مي‌خواهد گم‌و‌گور شوم شايد در سرزميني غريب‌تر پيدا شوم. اما انگار همه‌ي راههاي نرفته‌ي دنيا بر سينه‌ام نقش بسته است.

 اين همه شب، اين همه قدم زدم اما هيچ‌وقت ردپاي شب قبل خود را نديدم، يا اينجا بي‌انتهاست يا من ردپايي ندارم. اين آخري اگر درست باشد، معني‌اش اين است كه من قدم نمي‌زنم، پرواز مي‌كنم و اين خوب است خيلي خوب! بعضي وقت‌ها آدم‌ها آرزوهاي مسخره‌اي دارند. دلشان مي‌خواهد پرواز كنند يا روي آب راه بروند يا بيمارها را شفا بخشند. اگر تمام اينها را هم به من بدهند، دشتم را با كسي قسمت نمي‌كنم اينجا همه چيز هست غير از نور و صدا.

راه كه مي‌روم پاهايم پي‌درپي از رو‌به‌روي هم كنار مي‌روند. بر اساس يك قانون فيزيكي وقتي يك پا روي هواست آن ديگري روي زمين است. يعني هيچ زماني هر دوي آنها روي هوا نيستند. دنياي خوبي داريم ما آدم‌ها. هميشه يکي جاي ديگري را مي‌گيرد و اين خوب است چون هميشه چيزي هست تا به خاطرش زندگي كنيم.

حالا کمی هم از آسمان دشتم برايت بگويم.‌ آسمان دشت من اگر چه پر‌ستاره است اما ستاره‌هايش يخ بسته‌اند و چشمك نمي‌زنند. نورشان سيال نيست، به من نمی رسد و دشتم را روشن نمي‌كند. براي حرفهايم دليل علمي هم دارم: من و دشتم با سرعتي بيشتر از سرعت نور از شما آدم‌ها دور مي‌شويم. آنقدر كه نور دنيايتان حتي به گرد ما هم نمي‌رسد. دنيا دارد منبسط مي‌شود و اجزاي هستي از هم فاصله مي‌گيرند. اما اين فاصله را چه پر مي‌كند؟‌ تنهايي آدم‌ها، تنهايي بزرگ آدم‌ها!

 شب به نيمه‌رسيده. اما حرفهايم هنوز تمام نشده است. من در ذهنم مي‌نويسم و در دلم مي‌خوانم. نه قلمي، نه كاغذي، اين جوري هيچ وقت خسته نمي‌شوم. دارد صداي خنده مي‌آيد. نكند كسي وارد سرزمينم شده است؟‌ از اين كه دنيايم را ديگري تصاحب كند، مي‌ترسم. از دنيايي كه صداها و نورها بر آن حكومت می كنند بيزارم. نورها و صداها به لشكر ملخ مي‌مانند يا اصلاً نيستند و يا با هم هجوم مي‌آورند و همه چيز را نابود مي‌كنند. بس است ديگر، حتماً خسته‌ات كردم. بهتر است كمي هم مثل آدم حسابي‌ها حرف بزنم، خداحافظ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 15:27  توسط علیرضا7ساله  |